بایگانی برای اسفند, ۱۳۸۸
تحویل سال
اسفند ۲۸م, ۱۳۸۸
تحویل سال یعنی زمین یک بار دیگر دور خورشید گردیده و قربان صدقه اش رفته است.
تحویل سال یعنی زمین دوباره تا ته خط رفته و برگشته است ایستگاه. البته زمین مثل این راننده ها که برای یک مسیر ۵ دقیقه ای نیم ساعت صبر می کنند تا پر شوند نیست و بیشتر تو راهی سوار و البته پیاده می کند.
چیز مهم در تحویل سال همان کلمه تحویل است وگرنه سال که کل سال هست چه تحویلش بگیرند و چه تحویلش نگیرند. یعنی باید سعی کرد در لحظه تحویل سال از این جور به آن جور شد!
لحظه تحویل سال شاید تنها لحظه ای باشد که خانواده ام هیچ وقت نتوانسته اند مرا دودر نمایند و همیشه بیخ ریششان بوده ام، چه در دوران دانشجویی و خوابگاه نشینی و چه پادگان و اجباری!
روزهای آخر سال عاشق پرسه زنی توی بازارهایی هستم که ابزارآلات نوروز را می فروشند، دست فروشانی که شیرینی می فروشند ، میوه ها را آب می کنند و بیش از همه ماهی فروشان که سعی می کنند جنس شان جور باشد و شمع و سبزه و سمنو و … را هم در کنار هر تنگ می چپانند. تازگیها هم که شمع را به شکل سبزه می سازنند و سبزه را به شکل ماهی و تنگ ماهی را شبیه سیب!
نوروز با هفت سین زیباست و زیبایی هفت سین با روشنی دلهای آنها که محاصره اش کرده اند جلای بیشتری می یابد. ما قبل از سال تحویل بخش های مختلف سبزه را تقسیم اراضی می کنیم تا روز سیزده و موقع گره زدن آرزوهایمان تداخل نکند! توی سفره بیش از همه ماهی ها را دوست دارم که تنها موجودات زنده متحرک سفره هستند و البته از هر نوع سین هم بی نصیب! موقع خرید ماهی قرمز نباید تنها زیبایی او را مد نظر قرار داد و باید دقت کرد که اهل زندگی باشد، البته بعضی از ماهی ها دیگر حسابی اهل زندگی هستند و تا مدت ها بعد از سال تحویل زنده می مانند. توپ سال تحویل را که می زنند وقتی دعا برای شروع یک سال توپ تمام می شود ماهی های قرمز مات و مبهوت می مانند که این موجودات هوازی که تا چند لحظه پیش با لباسهای آخرین مدل نشتسه بودند کنار هم چرا یک هو افتادند به جان هم و صورت همدیگر را لیس می زنند! و خدا را شکر می کنند که عقلشان می رسد که آب را رها نکنند و بیایند پیش چنین جانورانی!
کوچک تر که بودیم با موسیقی زیبای لحظه تحویل سال یک قری هم می دادیم تا حسابی متحول شویم ولی انگار لو رفتیم و این نوا نیز مغایر شئون اسلامی تشخیص داده شد.
پ.ن.۱. حیف که شماره حساب دوستان عزیز را ندارم وگرنه برای هر کدام یک صد تومانی نو تا نشده به حسابشان واریز می کردم.
پ.ن.۲. قول نمی دهم آخرین مطلب امسالم باشد ولی به هر حال پیشاپیش نوروز مبارک! بیایید بی توجه به مشکلات درسی، کاری، عشقی و … نوروز را حسابی خوش بگذرانیم! برای اینکه نگویید شعار میدهم از خودم شروع می کنم و همه مشکلات نداری مانند نداشتن الگانس، نداشتن ویلای شمال و … را فراموش می کنم و می روم تا لذت تعطیلات نوروز را با همه وجود بچشم!

برچسب: طنز جامعه،طنز خانواده،طنز زندگی،طنز نوروز
ارسال شده در روز نوشت،طنز اجتماعی | نظرات (۰)
حادثه در چهارشنبه سوری
اسفند ۲۶م, ۱۳۸۸
وقتی پرسید “به نظرت منم بپرم” خیلی تعجب کردم، برگشتم توی چشمهای مهربانش زل زدم و با قاطعیت خاصی گفتم “نه!”، تعداد دفعاتی که با چنین قاطعیتی پاسخ داده ام بیش از تعداد انگشتان دست نیست ولی قطعا این یکی از انگشت ها بود. یک دقیقه هم از قاطعیتم نگذشته بود که صدای فریاد دردخیزش در گوشم طنین انداخت. تا رسیدم کنارش از روی زمین بلند شده بود ولی از دستهایش خون می آمد. می خواسته از روی آتش بپرد که کم آورده بود و خورده بود زمین.
حاج احمد نشست پشت فرمان و پدرم هم با آن دستهای باندپیچی شده صندلی کنارش را انتخاب کرد، البته باندپیچی که نبود نوعی پارچه پیچ بود که از جمله آثار هنری شیوا محسوب می شد! هر چه که بود خون پدر را طوری شرمنده کرده بود که توی رگها مانده بود و خارج نمی شد! توی راه حسابی از دوران کودکی عقده گشایی کردم که بابای عزیزم! تا آنجا که این مغز نخودی ما یاری می کند گریه ما همیشه به راه بود که بیا و برای این اطفال خردسال آتش برافروز و شما هم نصایح فرهنگی تان به راه که اینها مال آتش پرست ها ست و خطرناک و توی این چند سال که طول کشید تا شما پا به سن بگذارید چه شد که مشکلات شرعی اش برطرف شد؟ خیالم هم راحت بود که اگر برگردد و یکی توی گوشم بخواباند با این پارچه های انبوهی که به دست دارد درد چندانی ندارد!
به درمانگاه که رسیدیم کف کردیم از این همه مجروح حوادث چهارشنبه سوری! درمانگاه سوت و کور بود و خدا را شکر پرسنل در حال پراندن مگس های دم عید بودند. تازه فهمیدم این حادثه ما از بدشانسی ما نبوده بلکه خدا می خواسته روزی این نیروهای خدوم را برساند؛ هر چه باشد درمانگاه خصوصی هزار جور خرج دارد دیگر.
پول ویزیت را که دادیم رخصت زیارت دکتر نصیبمان شد، ما را به اتاق پانسمان راهنمایی کرد و خودش دنبال ما به راه افتاد، با اشاره دستش خانم پرستار جوان قدبلندی با ما هم مسیر شد؛ به نازم به این دست!. فکر کنم چند دقیقه ای طول کشید تا اثر هنری شیوا از روی دست پدر برداشته شود و پزشک محترم این مدت را مشغول غر زدن به جان ما بود که اگر باز هم همین قدر جنس دارید یک پارچه فروشی راه بیندازید و دم عیدی پول ملت را به جیب بزنید!
پرده برداری که تمام شد جراحات شروع به خودنمایی کردند و حاج احمد را که دلش به لطافت ابر است مجبور شد اتاق را ترک کند. پرستار لاغراندام آن قدر با مهربانی دست پدر را در دست گرفته بود و می شست که برای لحظاتی مجبور شدم به پاسخ این سوال بیندیشم که همین که اینجا ایستاده ام بهتر است یا این که دستم اوف شده بود و جای باباجان بودم؟
پانسمان که تمام شد تازه فهمیدیم که در هنگام پرش از روی مانع، گوشی پدر هم از جیب ایشان پرش نموده است. با منزل عمو جان تماس گرفتیم و آنها هم گشت ویژه ای برای نجات مفقود به راه انداختند که خدا را شکر این عملیات هم به دست عموزاده های غیور موفقیت آمیز به پایان رسید.
رنگ بابا کم کم داشت به حالت عادی برمی گشت. خیلی ترسیده بود ولی با حرفهای دکتر آرام شد. رفتم از داروخانه واکسن کزاز و آمپول های مسکن گرفتم، گفتم “بیا اینها رو بزن روشن بمونی و سایه ات بالا سر ما جاودانه بشه!”
برچسب: طنز زندگی،طنز نوروز،طنز چهارشنبه سوری
ارسال شده در روز نوشت،طنز اجتماعی | نظرات (۰)
طنز چهارشنبه سوری
اسفند ۲۳م, ۱۳۸۸
وقتی دیر می رسی دیگر لازم نیست منتظر کسی بمانی همه منتظر تو هستند، جلوی خانه جمع شده اند و گرچه به زبان از اشکال نداشتن تأخیرت سخن می گویند با نگاه های خشم انگیزشان به تو می فهمانند که جرأت داشتی یک بار دیگر هم دیر بیا! چیزی که هفت جد و آباد آدم هم ندارد.
بچه ها چوب ها رو جلوی خانه جمع کرده اند و تا شروع نهضت زمانی نمانده است، عادت هر ساله مان است که شب چهارشنبه آخر سال را آویزان عموی مهربان شویم و شام را در خدمتمان باشد! البته این رسم از دوران باستان نمانده است و شروع این سنت حسنه از زمانی بود که عموی محترم در یک محله تازه ساز سکنی گزیدند و مالکان زمینهای روبرویشان توان مالی ساخت مسکن خود را نداشتند، شاید هم فرصت نمی کنند! البته با این همه فامیل که دعا می کنند تا این زمینها همچنان زمین بمانند برای آتش بازی و گل کوچک ، اگر یک دل شکسته هم بینشان پیدا شود و دعایش درگیر گردد! فکر نکنم این بنده خداها هیچ وقت خانه دار بشوند.
وحید مسئول روشن کردن شعله است و ابزارهایش هم همیشه مهیاست، چوب های کوچک تر را آتش می زند و به عنوان عنصر نفوذی می فرستد داخل بقیه تا آنها هم به دام حریق گرفتار شوند. آتش که جان گرفت بچه ها پرش از روی مانع را شروع می کنند و به تبادلات سرخی و زردی می پردازند.
مرتضی مسئول مهمات است و بخشنده، توی این کیف مخوفی که دارد همه جور وسیله آتش بازی از ترساننده مرغ تا قاتل آدمیزاد پیدا می شود! وقتی می گوید گوشهایتان را بگیرید، منظورش این است که یک کیلومتری هم دور شوید و گرنه آنهایی هم که بدون گفتن این جمله می زند پرده های گوش را تا چند دقیقه ای به رقص می آورند!
این روزها تنوع وسائل آتش بازی خیلی زیاد شده است، بعضی بمب صوتی هستند، برخی چراغانی می کنند و برخی هم حرکات موزون انجام می دهند! نظر به وجود یون مثبتی بالا در خون بنده بزرگترین خلافم همین تی ان تی کوچولو هاست و البته وقتی آتش دارد خاموش می شود چند باری هم از روی آن می پرم که البته حس پرش را به خاطر آبرو می گیرم و گرنه با راه رفتن هم می شود از روی آن آتش بی جان گذشت. شیوا اما یک آتش باز حرفه ای است که به علت برخی مسائل نمی توانم بیشتر در مورد کارهایش توضیح بدهم ولی صفایی می کند با چهارشنبه سوری که نگو!

برچسب: طنز زندگی،طنز نوروز،طنز چهارشنبه سوری
ارسال شده در روز نوشت،طنز اجتماعی | نظرات (۰)