آرزوهای کوچک

شهریور ۱م, ۱۳۸۹

بالاخره ریختندش. کلافه ام کرده بودند. کلافه کردم این بنده خدا را. همین خانوم محترم را می گویم. همین که موجودی حساب بانکی را اعلام می کند. دیگر این روزهای آخر حسابی عصبانی شده بود. “مشتری محترم! چند دفعه بگویم موجودی حساب شما همان پنج هزار تومان است. لطفا مزاحم نشوید” این پیغامی بود که اگر این وضعیت ادامه پیدا می کرد احتمالا برایم پخش می شد. بنده خدا خانوم خوبی است. صدای زیبایی دارد. از همان صداها که احتمالا از هر چند نفر که به تلفن بانک زنگ می زند یکی می گوید “حساب کتاب رو ولش کن خودت چطوری؟”
چند وقت پیش گفتند قرار است پاداشی به حسابمان واریز کنند. اما زمانش را نگفتند و ما را مجبور کردند روزی چند بار مزاحم ایشان شویم. این قدر دیر دادند که فکر کردم ممکن است پاداش ما را هم لولو برده باشد. دیگر وقتی به آن چیزها رحم نکند می خواهد به پاداش ما رحم کند!
از صبح که این ۴۰۰ هزار تومان، موجودیتش را در حسابم اعلام کرد با خودم فکر کردم با این پول چه کارهایی می شود کرد؟ تور آنتالیا می شود رفت! یک سر کوچولو به دبی، ببخشید سواحل خیلج فارس می شود زد! می شود سفری به کیش داشت، یک هفته برای خودت بروی هتل داریوش را از دور نگاه کنی و در خیابانی نزدیک هتل استراحت کنی! می شود سه چهار بار با شیوا برویم رستوران نایب و دلی از عزا دربیاوریم! پلی استیشن ۳ هم می توانم بخرم؛ مهدی را دعوت کنم، چند روز مرخصی بگیرم و بنشینیم چند شبانه روز بازی کنیم! می شود رفت انقلاب و دلی از عزای کتابها درآورد. می توانم یک LCD برای اتاق خودم بگیرم تا فیلم ها را با خیال راحت توی اتاق خودم ببینم. می شود بروبچ را به یک شمال کم خرج دعوت کرد. می شود …
ولی خوب با خیالبافی کار به جایی نمی رسد! گفتم که کلافه ام کرده اند. این بروبچ بانک را می گویم که قسط شان عقب افتاده است. باید فردا بروم و با این چندرغاز قسط های عقب افتاده را صاف کنم. شاید با پاداش بعدی بشود کاری کرد.

برچسب: ،
ارسال شده در روز نوشت،طنز اجتماعی | نظرات (۰)

نظرات بسته شده است.