شب های روزه داری
شهریور ۶م, ۱۳۸۹
رمضان هیچ سالی به اندازه امسال عبادت نکرده ام. نمی دانم چه شد که این طوری شد اما بیشتر زمان روزه داری ام را مشغول عبادت هستم. تنها ساعاتی که باید به سر کار بروم و بیایم مجبورم عبادتم را قطع کنم؛ آن هم که به لطف محمود چند ساعتی بیشتر نیست. بقیه ساعات روز را خوابم و خواب روزه دار هم عبادت.
شبها اما زمان بیداری است. گاهی شیطان فریبم می دهد و دو بامداد به خواب می روم اما خیلی وقتها تا سحر بیدارم. شب زنده داری خیلی باصفاست. همیشه عاشق شب بیداری بوده ام. اما “شِلمن” وجودم نمی گذاشت. ساعت ۱۲ که می شود زنگ خواب سیستم های درونم به صدا در می آید و پلک هایم با چوب کبریت هم از هم باز نمی شود. شب های بیدار ماندنم به تعداد انگشتان دست هم نمی رسید. همه آنها هم مربوط به حوادث تلخ و شیرین بزرگ زندگی ام بوده اند. ولی رمضان امسال به اندازه همه سالهای عمرم عقده گشایی کردم. صفایی کردم با این شبهای رمضان که نگو و نپرس.
حالا یک وقت فکر نکنید عرفان خونم رفته بالا. هدف اصلی ام این بود که بنشینم درس بخوانم. اما واقعا نمی فهمم چطور می گذرد. هر شبی یک جور به سحر می رسد. یکبار تا صبح دو تا فیلم می بینم. یک شب کتاب به دستم و داستان می خوانم. بعضی وقتها هم مثل بچه آدم می نشینم سر درس و مشقم. بقیه را هم تا می توانم بیدار نگه می دارم. تا بقیه بیدارند حالش بیشتر است. با سکوت بیدار بودن زیاد نمی چسبد!
امسال مسئله تقسیم وظایف هم حل شده است. سحری با من است. گرم کردن غذا تا حد تبخیر. درست کردن آب یخ در حد انجماد و چیدن سفره. تابحال در خانواده ما از سفره سحری زیبا خبری نبود. زیبایی ها همه مربوط به سفره افطار بود. سفره های سحر را هر کسی هم که می چید زمانش را بین چیدن هر بخش سفره و کشیدن بخشی از سلسله خمیازه های خفن تقسیم می کرد. از سفره ای که در خواب و بیداری چیده شود هم که انتظاری نمی رود. امسال نخستین سالی است که سلیقه یک جوان خوشتیپ ایرانی شامل حال سفره سحری می شود. تا می توانم قر و فرش را بیشتر می کنم. البته زیاد به نتیجه کارم امید ندارم. چشمهای خانواده موقع سحری خوردن آنقدر باز نیست که بخواهد کل سفره را یکجا ببیند و زیبایی اش را درک کند. همان ظرف جلوی خودشان را هم ببینند هنر کرده اند. راستش من خودم موقع افطاری خوردن همینطورم و چیزی که عوض دارد قاعدتا گله ندارد.
بازار مهمانی های افطاری هم که گرم است. ما که همان شب اول افطاری می دهیم، آن هم توی تالار. هم بیشتر فاز می دهد هم راحت تر است. فقط خرجش بالا است که نظر به اینکه خدای روزه داران بزرگ است خیالی نیست! بعد مهمانی خودمان هم که گوش به زنگ اقوام می نشینیم تا دعوتمان کنند و ثواب افطاری دادن به ما نصیبشان شود! گاهی جلوی خانواده پدری کلاس می گذاریم که هر کس می خواهد ما را دعوت کند یک هفته زودتر بگوید که با برنامه افطاری های خانواده مادری تداخل نداشته باشد و شرمنده شویم. گاهی هم این حرفها را جلوی خانواده مادری می زنیم تا بدانند ما خیلی دعوتیم!
شب های قشنگی است. واقعا لذت بخش است. نمی دانم وقتی به من اینقدر می چسبد برای آنها که مشغول عبادتند چگونه می گذرد؟
برچسب: طنز رمضان،ماه رمضان
ارسال شده در طنز اجتماعی | نظرات (۰)