یک روز تعطیل

تیر ۱۷م, ۱۳۸۹

این روزها هوای تهران به فکر رقابت با شهرهای استوایی افتاده است. هر روز دمای خود را افزایش می دهد بلکه رکوردی به نام خود ثبت کند و معروف شود. برخی هم معتقدند که این افزایش دما در واقع همان تب معروفی است که این روزها از آن زیاد صحبت می شود؛ تب جام جهانی! این موضوع ریشه دار بودن فوتبال در این آب و خاک را نشان می دهد که حتی هوایش هم تب جام جهانی دارد. آن قدر ریشه دار است و این ریشه ها آن قدر تنومند هستند که اگر بخواهیم تیم فوتبالمان را برای چند روز از این کشور دور کنیم و ببریم جام جهانی، محال ممکن است حتی یک سانتی متر از کشور دور شود!
در این گرمای شدید، غیر از پا روی پا انداختن و دراز کشیدن زیر باد کولر کار دیگری هم می شود کرد و آن پناه بردن به دامن طبیعت است، البته آن بخشهایی از دامن ایشان که خنک هم باشد! این عملی است که ما روز جمعه مرتکب آن شدیم. خانواده با نظر بنده در مورد خروج از منزل موافقت کرد و این البته تنها بخشی از پیشنهادم بود که مورد تصویب قرار می گرفت. این که کی برویم، کجا برویم، چه بخوریم و … را دیگران مشخص کردند تا هر یک نقشی در سرنوشت خانواده داشته باشند! کارها هم کاملا عادلانه بین اعضای گروه تقسیم شد و کار ساده و بی دردسر خرید به بنده محول گردید. ماتم خالی شدن جیب از یک طرف و سختی خرید میوه های مرغوب از طرف دیگر! خدا را شکر این دو طرف خیلی به هم نزدیک نشدند وگرنه من این وسط له شده بودم!
ناهار جوجه کباب پزان داشتیم. دامن طبیعت هر چقدر هم خنک باشد باز آنقدر خنک نیست که راحت کنار منقل بایستی و آتش افروزی کنی. مخصوصا برای ما که به منقل جماعت عادت نداریم! هر چقدر به خانواده محترم گفتیم که بابا می زنید دامن طبیعت را به آتش می کشید و با این قیمت های دامن بیچاره اش میکنید گوش کسی بدهکار نشد که نشد! گفتند کباب و لاغیر! خلاصه پنج دقیقه کباب را باد می زدیم و جایمان را میدادیم به بعدی و می آمدیم ده دقیقه خودمان را باد می زدیم!
سر ناهار یادمان افتاد که نوشابه ها توی صندوق عقب جا مانده اند. وقتی آنها را آوردم سر سفره حسابی داغ بودند. پیشنهاد کردم به جای لیوان با نعلبکی بخوریمشان، ولی مادر محترم یخی از کلمن درآورد و با حرکتی جادویی آن را به قطعات لازم تقسیم کرد. تازه فهمیدم که ایشان دستی هم در کانگ فو دارند. حفظ چنین مهارتی قطعا به تمرین زیادی احتیاج دارد، روی ما که فنی اجرا نشده بود، لابد پدر محترم جور را می کشیده اند!
حکایت بدمینتون بازی ما و باد هم حکایت دو قطب مخالف آهن ربا شده و شهره شهر گردیده است.می گذاشتیم هوا که کاملا ساکن می شد و حوصله مولکول های هوا از یکجا نشینی سرریز می شد می رفتیم سراغ بازی. اما راکت را که دست می گرفتیم باد شروع می کرد به وزیدن و توپ بیچاره را به رقص وا می داشت! خانواده محترم شدیدا پیشنهاد کردند ما همین جور الکی هم شده با راکت بایستیم آن وسط، بلکه سایر بندگان خدا از این باد لذت ببرند و خنک شوند!
عصر هم که بین طرفداران تماشای فوتبال و هواداران دامن طبیعت سر رفتن و ماندن اختلاف نظر افتاد که شیر یا خط سرنوشت را مشخص کرد و این حکم از طرف مادر گرامی نیز تنفیذ شد. در راه خانه بودیم که توی ترافیکی خفنی گیر افتادیم و خر و خرما را با هم از دست دادیم

برچسب: ،
ارسال شده در روز نوشت،طنز اجتماعی | نظرات (۰)

نظرات بسته شده است.