بایگانی برای اردیبهشت, ۱۳۸۹
طنز شیرین ازدواج
اردیبهشت ۲۹م, ۱۳۸۹
این چند روز آخر سرم خیلی شلوغ شده بود و تحمل این همه زلف پریشان کار مشکلی بود. در بازگشت از محل کار راهی آرایشگاه شدم تا به اصلاحاتی اساسی دست بزنم.
به آرایشگاه که رسیدم چند نفری در نوبت بودند و بازار بحث داغ بود. پس از تحلیل سیاست های خارجی کشور و بررسی وضعیت اقتصادی و مدیریت کلان و کلان تر! کشور، دست آخر، بحث رسید به نقد رفتار بانوان محترم و کیفیت تحمل این عزیزان در منزل. کاشف به عمل آمد که نفر جلوی اینجانب قرار است مستقیم از این جا به جشن نامزدی اش برود و خوشبخت شود! و سرمنشاء این بحث های مخرب ایشان می باشد.
البته سوالی که ذهن هر جوانی را به خود مشغول می کرد این بود که چرا ایشان قبل از مراسم سری به آرایشگاه زده بودند؟ زیرا تنها تغییر مهمی که در هنگام خروج در ظاهر ش ایجاد شده بود افزایش شدید نور بازتاب شده از فرق سر فارغ از موی او بود که آن هم ناشی از بخش شست و شو بود!
بهتر است از بحث شیرین ازدواج دور نشویم! هنوز کار زیباسازی این موجود خوشبخت تمام نشده بود که جوان دیگری با اضطراب وارد شد و رو به بنده کرد و گفت:
- آقا من باید برم خواستگاری، میشه اجازه بدین قبل از شما یه سشوار بزنم.
- خواهش می کنم. مشکل نداره، مبارک باشه!
- نه آقا چه مبارکی؟! من زن بگیر نیستم که! فقط به خاطر بابام دارم میرم!
آرایشگر گرامی هم که مهارت شدیدی در سخنرانی هنگام اصلاحات داشت رو به جوان کرد که:
- دوباره؟ همین چند روز پیش رفتی که؟
- نه دیگه، همونجا میخوام برم. گفته باید بیشتر باید با هم صحبت کنیم. دفعه اول راجع به اخلاقمون صحبت کردیم و خانواده هامون. دفعه دوم اعتقادات دینی، سیاسی و البته اقتصادی بنده رو چک کردن. این دفعه هم احتمالا نظرم رو راجع به کهکشان راه شیری و موجودات زنده سیاره های دیگه میخواد بپرسه!
- چه اشکال داره؟ خوبه که!
- بابا ما که تو حرف زدن با دختر جماعت کم نمیاریم! الان سی و خرده ای ساله کارمونه! مشکل اینجاست که باید یه دسته گل بگیری ۶۰ هزار تومن، یه آرایشگاه بیای ۱۰ هزار تومن، یه شیرینی هم سر راه ببری که دهنش رو شیرین کنه ۱۰ هزار تومن! من حساب کردم هر کلمه ای که ایشون با من صحبت می کنه ۵۰۰ تومن آب میخوره!
- حالا چرا اینقدر استرس داری!
- نمیدونم چرا هر وقت قراره بریم خونه اینا اینجوری میشم! باباش رو که میبینم تالاپ تالاپ دلم شروع میشه! وقتی هم خودش میاد تو جلسه دیگه نمی تونم به قلبم بگم موتور بدن، میشه موتور خونه بدن! عین موتور یه تریلی هجده چرخ شروع میکنه به زدن! منم سعی میکنم رو این مبل های تکی بشینم مبادا بغل دستی ام بشنوه! وقتی هم که حرف میزنه که دیگه میمیرم و زنده میشم!
از صحبت هایش کاملا مشخص بود که اصلا قصد ازدواج ندارد و تنها به اصرار پدر به خواستگاری می رود!
- اشتباه نکن، این چیزها باید همین جور سخت و هزینه بر باشه تا یه بار بیشتر هوس زن گرفتن به سرت نزنه! من خودم زن اولم رو که گرفتم این قدر بهم ساده گرفتن که فکر کردم زن گرفتن الکیه! خدایی خانواده ماهی بودن! موقعی که میخواستم طلاقش رو بدم هم اذیتم نکردم! اینجوری شد که من خر دوباره مجرد شدم و الان ۱۰ سال از اون موقع گذشته!
شما هم اشتباه نکنید! این جمله متعلق به من یا آرایشگر نبود! همان جوانی که چند قدم بیشتر به خوشبخت شدن فاصله نداشت و کار موهایش هم در حال تمام شدن بود این بیانات را ایراد فرمود.
بحث شیرین ازدواج تازه داشت گرم میشد که به سرم زد بروم روزنامه ای بگیرم و بیایم. وقتی برگشتم جوان دوم هم کارش تمام شده بود و از من هم تشکر کرد و رفت تا به خاطر پدرش خوشبخت شود! بسوزد پدر عاشقی!
برچسب: طنز ازدواج،طنز خانواده،طنز زندگی
ارسال شده در طنز اجتماعی | نظرات (۰)
استاد بیچاره!
اردیبهشت ۲۸م, ۱۳۸۹
دبیرستان که بودم چند تا همکلاسی داشتم که خدای مزه پرانی سر کلاس بودند. اینقدر ما را می خنداندند که هر روز روده بر می رفتیم خانه! و تا صبح استراحت می کردیم تا ترمیم شویم! بعضی اوقات هم معلمان عزیز لطف می کردند و مرا که نمی توانستم جلوی خنده خود را بگیرم به بیرون از کلاس هدایت می کردند!
پیش دانشگاهی که رفتیم این عزیزان ماندند تا واحدهای جامانده خود را پاس کنند و من و دوستم ماندیم و بار سنگین شادی آفرینی سر کلاس! اوایل سخت بود ولی کم کم عادت کردیم و آخر سال کار به اعتیاد کشید! دیگر امکان نداشت معلمی بیاید و برود و تیکه های ما را نشنود!
توی دانشگاه دیگر تنهای تنها بودم اما ترک عادت موجب مرض بود! فقط کافی بود استاد کمی اهل دل باشد تا صدای خنده بچه ها تا آخر کلاس قطع نشود. توی هم ورودیها تابلو بودم. چند وقتی که گذشت یکی از بچه های نشریات دانشجویی اغفالم کرد و ما را کشید توی کار نوشتن طنز و اینجور قرتی بازی ها!
با اساتید هم همیشه دوست بوده ام و هستم. همین چند روز پیش یک دسته گل سرخ گرفتم و روز معلم تقدیم کردم به استادمان و گفتم “تقدیم به تو که بهترینی!”. بعضی هایشان را اما با یک من عسل هم نمی شود خورد! یکی شان امسال افتخار دارد به ما تدریس کند! تدریس که چه عرض کنم تنها خاطراتش را برایمان تعریف می کند. تحمل استاد بی ادب کلا سخت است، مخصوصا وقتی توی کلاسی که خانمهای محترم هم حضور دارند لطیفه های ۱۸ سال به بالایش را کمی تغییر می دهد و در لفافه تحویل دانشجویان می دهد و خودش قهقه می خندد. این جور مواقع من دو طرف لبم را به جای حرکت رو به بالا به سمت پایین هدایت می نمایم و کمی بیش از یزید اخم می کنم و زل میزنم توی چشمهایش! خودش را می زند به آن راه و تمام نیرویش را جمع می کند و تمام ذهنش را اسکن می کند تا بامزه ترین جک هستی اش را برایمان تعریف کند؛ واقعا هم قشنگ و خنده دار است. باز جلوی باز شدن دهانم را می گیرم و در عوض از درون جر می خورم! برای من که با خواندن وبلاگ ها هم قهقهه می زنم کنترل خنده چیزی است در حد اختراع انرژی هسته ای توسط یک نوجوان در زیر زمین خانه اش!
توی کلاس مجمعی تشکیل داده ایم برای مخالفت با ایشان! مثلا اگر بگوید که کار در خارج از منزل باعث پیشرفت زن می شود ما دلیل می آوریم که نخیر! تازه باعث اسارت مدرن زن می شود. اگر او بگوید کار بیرون از منزل وظیفه مرد است و زن باید در حصار خانه در امن و رفاه زندگی کند ما فریاد وا مدرنیتا! بر می آوریم و از هزاران سال ظلم در حق زنان شکوه می کنیم! کلا مواظبیم که نداند چگونه برقصد با این سازهای ناساز ما! البته با این کلاسهای رقص امروزی بعید نیست که همین روزها یاد بگیرد!
برچسب: طنز استاد،طنز دانشجو،طنز دانشگاه
ارسال شده در روز نوشت،طنز دانشجویی | نظرات (۰)
شب شعر طنز شکرخند
اردیبهشت ۱۵م, ۱۳۸۹
چند ماهی بود که می خواستم توفیق شرکت در شب شعر شکرخند را پیدا کنم اما نمیشد و توفیقم توقیف بود. این ماه دیگر عزمم را جزم کردم که اگر سنگ هم از آسمان بارید بروم. رفتم و اتفاقا سنگ هم بارید. سنگ هایش سفید و محکم و سرد بود. الحمدالله سنگ باران چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید و مربی تگرگ را کشید بیرون و باران را فرستاد جایش.
آنجا که رسیدم چند نفری جلوی فرهنگ سرای ارسباران جمع شده بودند و آقای شهرام شکیبا هم بین آنها بود. گفتم حتما حبس توفیق ما تمدید شده و جلسه تشکیل نمی شود! نگهبان فرهنگسرا مثل بقیه نگهبانان این دوره و زمانه تلفن به دست و با حرکت دست محل آمفی تئاتر را به عنوان جواب سوال من نشان داد و برق امید را در دلم روشن کرد.
ورودی آمفی تئاتر خیلی شلوغ بود و جمعیت به کندی به داخل می رفتند. چند دقیقه ای در ۲ متری در ورودی سالن منتظر شدم اما صف تکان نخورد. گفتم چرا نمی روید داخل؟ یکی از عاقلان برگشت و یک از آن نگاه های معروف به من انداخت و چیزی نگفت! روی نوک پا بلند شدم تا کشف واقعه کنم! کشف از این قرار بود که تمام صندلی ها پر است و فاصله بین صندلی ها هم از جمعیت لبریز است و ما قرار است همینجا بمانیم و احتمالا با استفاده از فنونی نظیر یوگا و تمرکز و تله پاتی از درون جلسه باخبر شویم. من هم که این کارها را بلد نبودم هر چه نیرو در ذهن و زبان و بدن داشتم در راستای اغفال و ارعاب و تطمیع افراد جلویی به کار بردم و به آستانه در رسیدم و حتی پای چپم را هم توی سالن گذاشتم! دیگر نفوذ بیشتر امکان پذیر نبود و باید همانجا اتراق می کردم. از همه طرف تحت فشار بودم و از همه جای بدنم عرق سرازیر شده بود. خیلی زور دارد نیم ساعت زودتر به جلسه برسی و باز تحت فشارهای خارجی باشی!
جلسه با اجرای رضا رفیع شروع شد و با حضور داریوش کاردان گرم تر شد. این قدر گرم شده بود که نیم لیتر در دقیقه عرق می ریختم. سعی کردم وضعیت خودم را فراموش کنم و از جلسه لذت ببرم! کاردان استاد تیکه پرانی است و از همان قدیم که توی رادیو کار طنز می کرد عاشقش بودم. اتفاقا توی جلسه هم حس رادیو را داشتم و این حس هم به خاطر قد بلند فرهنگ دوست جلویی بود که ما را از دیدن چهره مجریان برنامه محروم ساخته بود. چند بار وسوسه شدم بگویم “آقا محسن بشین” ولی ترسیدم واقعا نشسته باشد و من بی خبر باشم!
شکیبا چندتایی از کارهایش را خواند و از جلسه خارج شد. من اما همچنان مقاومت می کردم و در راه اعتلای فرهنگ کشور ایستاده بودم. یکهو احساس کردم جلویی هایم دارند حرکات موزون انجام می دهند. سرم را برگرداندم ، همه در کار حرکات موزون بودند، حتی سقف آمفی تئاتر! یکهو یکی از نفرات پشت سرم که فکر کنم از هوادارنم بود مرا بغل کرد و برد بیرون.
چند دقیقه ای که گذشت و آب قند سوم را که خوردم بر و بچ دست از حرکات موزون برداشتند! کیفم را برداشتم و فرار را برقرار ترجیح دادم!
پانگار: جلسه شب شعر طنز شکرخند عصر شنبه اول هر ماه در فرهنگسرای هنر (ارسباران) برگزار می گردد.
برچسب: رضا رفیع،شکرخند،شکرخند ارسباران،شکرخند فرهنگسرای هنر
ارسال شده در روز نوشت،طنز اجتماعی | نظرات (۰)