بایگانی برای خرداد, ۱۳۸۹
روز مادر ، روز زن
خرداد ۱۳م, ۱۳۸۹
روزهای زیادی هست که می شود ارادت خود را به آنهایی که دوستشان داریم و به قول معروف نفس ما هستند ابراز کنیم. یکی از این روزها روز مادر است. روز مادر را خیلی دوست دارم. خیلی زیبا است که یک روز خاص برای تشکر از زیباترین موجود هستی داشته باشی.
امروز کمی زودتر از محل کار آمدم تا شاید بتوانم کادوی خوبی برای مادر بگیرم؛ اما پیدا کردن چیزی که مادران این دوره زمانه برایشان جالب باشد کار ساده ای نیست. البته طلا فروشی جایی است که محصولاتش برای نشان دادن علاقه به مادر و همسر کاملا تضمین شده است، ولی خوب سطح مخارجش خیلی از سطح آبهای آزاد بالاتر است! در این موارد گل فروشی شاید گزینه بهتری باشد. به قول شاعر:
اغنیا سکه خرند و فقرا سوی گل آیند ای به قربان گل سرخ و روبانهای طلایی
امروز خواستم از دوست عزیزم ایده بگیرم و از او پرسیدم که برای روز زن چه کار کرده است؟ ایشان در جمله ای تاریخی فرمودند: “از نظر ما که هر روز روز زن است”. این شاید صادقانه ترین جمله ای بود که در تمام عمرم شنیده ام. کسی که خانه اش را به نام همسرش کرده و اتومبیل را هم به نام آن حضرت خریده باید هم چنین نظری داشته باشد. البته زنش هم واقعا بامعرفت است و کلی در کارهای خانه به او کمک می کند!
روز زن روز بزرگی است. برخی فکر می کنند که زنها روز زن را برای این دوست دارند که برایشان گردنبند و النگو و این چیزها بخرند. این قضیه که البته از واجبات است، اما بانوان محترم این روز را برای این دوست دارند که همسرانشان سرورشان را بشناسند!
روز زن اصولا خیلی کم خطر تر از سالگرد ازدواج و روز تولد همسر است. بزرگترین خوبی اش هم همین است که امکان فراموش شدن ندارد. اینقدر توی رسانه ها از زنان محترمه مکرمه می نویسند و می گویند که پدر جد آدم هم باخبر می شود. اما آن دو تای دیگر حکم آزمون الهی را دارند! یکی از دوستانم سالگرد ازدواجش را فراموش کرده بود بلایی به سرش آمد که در گنجایش وبلاگ طنز نیست و انشالله اگر یک وبلاگ جنایی زدم این حادثه را آنجا شرح می دهم!
نکته دیگری که شکر خدای را می طلبد این است که روز زن را از روز دختر جدا کرده اند. اگر تمام اناث معززه یک روز داشتند که آدم از عهده اش برنمی آمد. همین جوری هم که جدا هستند و با همین پیشرفت فناوری اطلاعات و مسلح شدن تمام زنان فامیل به گوشی موبایل، از بس پیامک تبریک به عمه و خاله و زن دایی و زن عمو و این جور فک و فامیل فرستاده ام خسته شدم. می دانید که اصولا اگر پیامک ها دقیقا شبیه هم باشند شبهه send to all پیش می آید و نشان از وقت نگذاشتن برای اقوام محسوب می شود!! وا پیامکا!
گل را که تقدیمش کردم تابلو بود که راضی نشده است. حق هم داشت. من هم به سرم زد که ابتکاری به خرج بدهم. فقط شانس آوردند که انگشت هایشان را هم نخوردند. واقعا خوشمزه بود. بالاخره باید برای روز مادر کاری می کردم. رفتم جلوی آشپزخانه ایستادم و گفتم “ورود مادران ممنوع!”. آشپزی کار جذاب و راحت و دهان پر کنی است. ماکارونی های من زبانزد خاص و عام بود. اما این دفعه دلیل خمیر شدن و به هم چسبیدنش را نفهمیدم! البته یک مرد برای روز مادر هیچ وقت کم نمی آورد. شماره بهترین پیتزا فروشی ای که می شناختم را گرفتم و آن ها هم بهترین پیتزاهایشان را برایم فرستادند و زیباترین اسکناس هایم را گرفتند! واقعا خوشمزه بود. شانس آوردیم انگشت هایمان را نخوردیم!
برچسب: طنز خانواده،طنز روز زن،طنز روز مادر،طنز زندگی
ارسال شده در طنز اجتماعی | نظرات (۰)
اعترافات یک بیمار
خرداد ۱۱م, ۱۳۸۹
پراید که پر شد راه افتادیم. پنج نفر هم توی ماشین جلویی بودند تا تعدادمان با انگشت های دو دست برابر شود. فکر کنم اولین نفری بود که وارد اداره می شد. هر صبح که به سمت اتاقم می رفتم، در اتاقش باز بود و سلام داغی نثارم می کرد. امروز اما نبود و حالا ما داشتیم می رفتیم تا سلام داغی نصیبش کنیم. امیدوار بودم اینقدر حالش بد نباشد که دمای سلام را متوجه نشود.
نمی دانم ایرانی غیر دانشمند هم وجود دارد یا نه؟ توی ماشین ما که همه دانشمند بودند و در حال طرح فرضیه و تدوین نظریه. یکی می گفت خانمش ضربه فنی اش کرده است و این موضوع را یکی از عوارض پایین بودن حقوق و بالابودن قسط ها می دانست. یکی مادر خانمش را مقصر می دانست و سابقه تاریخی مبارزات داماد – مادرزن را به عنوان پشتوانه علمی خود ذکر می کرد. یکی هم غرغر می کرد که با این سن و سال که آدم نباید حرکات آکروباتیک انجام بدهد!
جلوی بیمارستان به بچه های ماشین جلویی ملحق شدیم و وارد شور شدیم. نتیجه این جلسه مهم انتخاب چیزی بود که باید دستمان می گرفتیم تا دست خالی عیادت نرویم. اگر تک تک می خواستیم به عیادت برویم حداقل پنج هزار تومانی باید خرج می کردیم ولی جمع خریدهای دوستان از مرز ده هزار تومان عبور نکرد و در علم مدیریت به این می گویند “صرفه جویی مقیاس!”
می خواستم مثل فیلمها بروم به خانمی که پشت کامپیوتر است بگویم آقای فلانی کدام اتاق است و او هم من منی کند و دست آخر هم با صدای تو دماغی و حرکات مزخرفی بگوید “طبقه سوم اتاق ۳۰۸″. ولی آقای سبیل چخماقی ای که پشت سیستم بود مرا به این فکر انداخت که وقتی کوچکتر از من هست چرا من باید این سوالهای پیش پا افتاده را بپرسم؟!
به اتاقش که رسیدیم روی تخت خوابیده بود. تنها کاری که می توانست انجام دهد. ما را که دید ادای تکان خوردن را درآورد و ما هم ادای شرمنده شدن را. بدون اینکه کسی متوجه شود چه چیزی برای بیمار آورده ایم توی یخچال جاسازی اش کردیم. یک دقیقه اول را به احترام عموی خانمش که کنارش ایستاده بود رسمی احوال پرسی کردیم. وقتی خیالمان راحت شد که او هم از خودمان است شروع کردیم به ارائه نظریاتمان در این باب! واقعا هم چه کسی بهتر از شخصی که به قول خودش از بالای کمد افتاده و ستون فقراتش ترک برداشته می تواند تیکه خور باشد؟
من نظریه خاصی نداشتم، فقط هر دو دقیقه یکبار می گفتم: “حمید جان اعتراف کن! بذار بار گناهات سبک تر شه! خدا بخشنده است و ما هم محرم رازیم! راستشو بگو عزیزم، اعتراف کن!”. چقدر پدر روحانی بودن لذت بخش است!
برچسب: طنز بیمار،طنز بیمارستان،طنز پزشک
ارسال شده در طنز اجتماعی | نظرات (۰)
مادر عزیزم روزت مبارک
خرداد ۱۰م, ۱۳۸۹
خدا رحمتت کند مادر. نور به قبرت ببارد.
چند روز دیگر روز مادر است و چند سالی هست که دیگر نیستی. چند سالی هست که از دستم راحتی! خوش به حالت! خیلی خوشبختی ها نصیبت شد. مثلا دولت یار را ندیدی! رایت را هم نزدیدند.
کاش بودی مادر. من دیگر مثل آن موقع ها اذیتت نمی کنم. دیگر لازم نیست من و مهدی و منصور را که مثل سگ و گربه و لابد موش به هم می پریدیم را از هم جدا کنی. خیالت از ما راحت باشد. منصور زن گرفته. بچه هم دارد. بچه مهدی هم توی راه است. من هم دیر و زود دارم اما سوخت و سوز ندارم. معلم ها هم دیگر متمدن شده اند، دیگر لازم نیست برای اینکه تنبیه ام کرده اند بیایی مدرسه و پدرشان را در آوری! درسم را هم سر وقت می خوانم. دیگر لازم نیست حرص بخوری! لازم نیست قرص بخوری! دیگر نگران بالا و پایین رفتن فشارت هم نباش. هر چه می خواهی بخور، خیالت راحت!
کاش بودی مادر. دیگر دستم توی جیب خودم است. می دانم. می دانم که تو همان تخته گوشتی را که با پس انداز پول تو جیبی هایم برایت خریدم با هزار سکه و کارت هدیه عوض نمی کنی. آن فیل سفالی را چقدر با احساس از من گرفتی؛ بوسیدیم، بوسیدیش و گذاشتی اش توی ویترین! هنوز همانجاست. کاش بودی. اگر بودی پنج شنبه می آمدم دنبالت برویم زیارت. آن موقع ها “شابدلعظیم” را خیلی دوست داشتی. یادت هست. دوباره یادت آمده؟ آن هفته های آخر که مرا هم یادت نبود، یادت هست؟ یادت هست آن لحظه ای که می خواستی بروی پیشت بودم و دستت را گرفتم. یادت هست چقدر منتظر بودی تا دایی جان بیاید پیشت؟ چرا چند ثانیه بیشتر نماندی؟ چرا تا زنگ خانه را زد رفتی؟ شاید همان قدر نزدیک شدنش هم برایت کافی بود تا عشق برادرانه اش را احساس کنی؟ چقدر آرام رفتی! خوش به حالت!
هر وقت آمدم آنجا هوایم را داشته باش. نه اینکه فکر کنی می خواهم به بهانه تو بیایم بهشت. نه، دلم برایت تنگ شده! می گویند آنجا هم پارتی بازی دارد. اسمش چه بود؟ آها! شفاعت! شفاعتم را بکن مادر.
مادربزرگ در حقم مادری کردی. همیشه مادرم بودی! با همه وجود دوستت دارم. پنج شنبه وقت داری مزاحمت شوم؟ نه، داخل که فکر نکنم! همان جا جلوی در ببینمت و بروم! پس تا پنج شنبه!
برچسب: روز زن،روز مادر
ارسال شده در طنز اجتماعی | نظرات (۰)