بایگانی برای شهریور, ۱۳۸۹
روز سرنوشت
شهریور ۲۷م, ۱۳۸۹
امروز با روزهای دیگر فرق دارد. شاید روز سرنوشت من باشد. باید زودتر از آغوشش فرار کنم. چنان محکم آدم را فشار می دهد انگار آخرین روز باهم بودنمان است. رختخواب را می گویم. دوش یادم نرود. تیغ خوب هم چیزی است که به موفقیت انسان کمک می کند، مخصوصا اگر چندلبه باشد. امروز انتخاب واحد دارم. دلم برایش تنگ شده بود. امیدوارم موهایم اذیت نکنند و خوب حالت بگیرند. این سشوار هم که همیشه برایم ناز می کند. کدام لباسم را بپوشم که هلو شوم؟ انتخاب واحد ساعت ۸ شروع می شود. کت شلوار یا جین؟ باید عجله کنم. باید سر موقع آن جا باشم. پشت تلفن که صدایش مهربان بود. اگر امروز هم همانطور باشد کار تمام است. رنگ جورابم هم مهم است؟ خوب شد دیشب یک واکس اساسی به کفشم زدم. یعنی قبولم می کند؟ نزدیک بود فاجعه ای رخ دهد. وای اگر ادکلن را فراموش می کردم؟ انتخاب واحد ساعت ۸ شروع می شود. لپ تاپ را باز می کنم و سه تا درسی که باید بردارم را بر می دارم. چقدر حق انتخاب! باید زودتر بروم. ممکن است این کار هم از دستم برود.
برچسب: طنز زندگی،طنز عشقی،طنز کار
ارسال شده در طنز اجتماعی | نظرات (۰)
برشی از فیلم نامه سریال جراحت
شهریور ۱۵م, ۱۳۸۹
خارجی- خیابان-روز:
اسماعیل لنگ لنگان در حال عبور از پیاده رو از کنار رفتگری در حال جارو کردن عبور می کند. جوانی به رفتگر می رسد و می پرسد:
-آقا ببخشید کوچه سوم کدوم طرفه؟
- ببین پسرم تو از من نشونی کوچه سوم رو می پرسی اما بدون تو زندگی کوچه های زیادی هست که سرنوشت هر کسی به انتخاب اون بستگی داره. زندگی مثل انداختن سیب تو هوا نیست که پرت کنی و ببینی کدوم روش میاد. زندگی گاز زدن سیبه، باید سیبت رو بشناسی. هر کی دستش رو کرد تو آستین و مار بیرون آورد دشمنت نیست. شاید بخواد از این مار حذرت بده. نقل این سوال تو هم نقل اون کسی که چه رو اسب بود و چه پیاده میون مردم حیرون و انگشت به دهن مونده بود که این دنیاست که باعث میشه بهش دل ببندی یا هرچی دل بهش بستی میوفته میون گود دنیا. به هر حال از ما گفتن بود. کوچه سوم هم از این ور دو تا بالاتره.
خارجی- داخلی جلوی نانوایی- روز:
جوان دارد از یکی دیگر نشانی رو می پرسد که اسماعیل می رسد جلوی نانوایی.
اسماعیل: شاطر دو تا خاشخایی لطفا
شاگرد نانوا: آق اسمال الحق که رسم جوونمردی رو به جا آوردی. من صورت سوخته از این آفتاب جلوی مغازه رو نمی بیینی و به شاطری سفارش میدی که زیر باد کولر کنار تنور وایساده و مثل کسیه که یه دستش رو آتیشه و با دست دیگش باد میزنه این هیزم ناسوز هستی رو. نه که فکر کنی برام مهمه که توی محل، از خرد و ناخرد، ورد کلومشون این باشه که شاگرد نونوا هم پاشنه اش رو جایی گذاشته که اگه آسمون ریسمون دنیا رو ببافی یک کلمه راز سینه اش رو نمی شکافی. نه، ولی این پله هایی که تو ازش بالا رفتی آسمونش رنگش خدایی نیست. از ما نالیدن بود و از شما به خود بالیدن.
داخلی- ایستگاه مترو – شب:
امیر حافظ به طرف یکی از خدمه مترو می رود و می پرسد:
- آقا اینجا نوشته هر ۱۵ دقیقه یه قطار میاد الان نیم ساعته هیچ قطاری نیومده؟
- توی این مترو روزی چند ملیون مسافر میان و میرن. بعضی ها ما رو می بینن بعضی هم انگار همه دنیاشون داخل وجودشونه. نه با خوردن به کسی تکون میخورن و نه درشکه ذهن شون رو تندتر می رونن. توی این چند ملیون هزارها هزار عاشق هست. هزارها گرفتار هست که اگه یه روز نرسن سر کار، ماشین زندگی شون ترمزش رو می کشه و راننده روزگار میگه “خوش گلین”. یکی از این قطار ها هم انگار که موز زیر چرخ هاش انداخته باشی چنان لیز خورده و از خط زده بیرون که انگار موندن رو خط مترو براش یه لطیفه بیشتر نبوده. حالا هم خدم و حشم بسیج شدن و کوله هاشون رو بستن که بیارنش تو خط. به گمونم اومد… آره اوناهاش….
********************
این همه فیلم نامه فاخر و متعالی برایتان نگاریدم مقدمه این که بگویم من مانده ام این نویسنده فیلم نامه جراحت این دیالوگ های خفن را از کجایش در می آورد برای این بازیگران بدبخت. قصد توهین به مشاغل مختلف را ندارم اما خیلی دوست دارم بدانم جریانات این فیلم در کجای ایران می گذرد که صحبت های استاد ادبیات ما هم به پای صحبت راننده تاکسی های دروازه غارش نمی رسد. صحبت های بازیگران اصلی که دیگر هیچ. شونصد ضرب المثل در هر پاراگراف شان ردیف می کنند که بنده با این عمری که از خدا گرفته ام تا به حال نشنیده ام و اگر بتوانم باز هم عمری بگیرم فکر نمی کنم در آینده هم بشنوم.
درست است که گفتگو ها باید قشنگ و جذاب باشد اما واقعی بودن فیلم را که نباید زیر سوال ببرد. دربان بیمارستان فی البداهه و مثل بلبل چنان متنی ادبی از خود صادر می کند که اگر ما بخواهیم آن را به عنوان انشا سر کلاس بخوانیم باید دو روز صرف نوشتنش کنیم.
همه از کوچک و بزرگ و مرد و زن یک جور حرف می زنند. اگر فیلم نامه را بخوانی و دستت را بگذاری روی اسم گوینده، خودت که هیچ؛ تمام نیاکان هم جمع شوند نمی توانند بفهمند این را انسیه دارد می گوید یا یکی از دوقلوها!
خلاصه باید قدر این کشور ادیب پرور را دانست
برچسب: طنز تلویزیون،طنز فیلم
ارسال شده در طنز اجتماعی | نظرات (۰)
پس چرا وا نمی شوی یاهو؟
شهریور ۱۲م, ۱۳۸۹
من که صد بار بکسل ت کردم، پس چرا وا نمی شوی یاهو؟
هر زبانی که اسپل ت کردم، پس چرا وا نمی شوی یاهو؟
هر دمی بنده رفرشت کردم، این همه ناز و خواهشت کردم
وقت خود صرف دل دل ت کردم، پس چرا وا نمی شوی یاهو؟
تو که آشغال ترین ایمیل هستی، بیخودی، ضایعی، چقدر پستی
قهر نکن یک کم اسگل ت کردم! پس چرا وا نمی شوی یاهو؟
نامه یار در راه است، یارم آن یار چون ماه است
من دلم محرم دل ت کردم، پس چرا وا نمی شوی یاهو؟
“قدس زیبای من تو آزادی، خیز و سر ده ترانه ی شادی”
دست کم من تخیل ت کردم! پس چرا وا نمی شوی یاهو؟
تو که اسپم خورت ملس گشته، توی اینباکس پرمگس گشته
این همه من تحمل ت کردم، پس چرا وا نمی شوی یاهو؟
دیگر این نازها کم کن، چاره ای بهر ماتم کن
صد تومان نذر کاکل ت کردم، پس چرا وا نمی شوی یاهو؟
تو که آخر مرا ز رو بردی، بالا پایین و پشت و رو بردی
به جهنم، ول ت کردم، پس چرا وا نمی شوی یاهو؟
برچسب: شعر طنز،شعر طنز اجتماعی
ارسال شده در طنز اجتماعی | نظرات (۰)