بایگانی برای مهر, ۱۳۸۹
طنز ی برای روز کودک
مهر ۱۶م, ۱۳۸۹
صدای شیپور شیپورچی توی گوشم میپیچد، چشم هایم را می مالم و آرام باز می کنم. واتو واتو ها بالای اتاق می چرخند و با هم آواز می خوانند. پنجاه تایی هستند، هر بار که می چرخند یکی توی دیگری ادغام می شود و دست آخر واتو واتوی اصلی می آید جلو و سلام می کند. جواب سلام واجب است. می پرسم چه طوری آمدی داخل؟ با آن دماغ نوک تیزش به سمت پنجره باز اتاق اشاره می کند. لبخند می زنم و می روم دست و صورتم را بشویم. سرندی پیتی توی وان شنا می کند. می گویم “تا یارانه آب رو برنداشتن حسابی صفا کن، دفعه بعد که بیای یک آب معدنی بیشتر نصیبت نمیشه”. لبخند می زند. “از خانم لورا چه خبر؟ ما که بالاخره زیارتشون نکردیم! میگفتی یه کم لباسهای بهتر بپوشن بلکه این تلویزیون ما هم نشونشون میداد”.
لوک خوش شانس روی مبل لم داده و هی کانالهای تلویزیون را عوض می کند. با عصبانیت نگاهم می کند:
- پس چرا هیچ کدوم از شبکه های آمریکا رو نمی گیره؟
- آنتن ما دیجیتاله، ماهواره که نداریم.
- مگه تو ایران خونه بی ماهواره هم هست؟ من که تا حالا ندیده بودم. همسایه هاتون که همه دارن.
- امروز کارتون تو رو هم نشون داده، دیدی؟
- آره، خیلی باحال بود. تصویرش رو قبلا دیده بودم ولی داستانش کامل عوض شده بود، با اینکه خودم بازیش کردم، برام جدید جدید بود.
- اینکه چیزی نیست، سریال اوشین رو دوباره به خود ژاپنی ها فروختیم! اونا هم دوباره به ژاپنی دوبله اش کردن، پخش کردن!
بامزی دارد یخچال را زیر و رو می کند. انگار خیلی گرسنه است.
- عسل ندارین؟ مردیم از گرسنگی.
- دیگه خجالتمون نده. سیب زمینی پخته کارت رو راه میندازه؟
نگاه عاقل اندر سفیه ای به من می اندازد و میرود پشت میز می نشیند. یعنی که “جهنم، بیار بخوریم”.
بلفی و لی لی پیت تا مرا می بینند از هم فاصله می گیرند و شروع می کنند به سوت زدن. آن وقتها مودب تر بودند. همیشه فاصله شرعی را رعایت می کرند. چرا ارزش ها اینقدر کمرنگ شده اند؟
چوبین با ماشین آخرین مدلش وارد حیات می شود. برونکا هم کنارش نشسته است. این جور که بچه ها می گویند اختلافاتشان را گذاشته اند کنار و چسبیده اند به بیزینس. گویا یک شبکه هرمی هم توی جنگل راه اندازی کرده اند.
زهره و زهرا کنار هم نشسته اند و مدام غیبت بقیه را می کنند. وقتی فهمیدم جاری همدیگر شده اند کلی خندیدم. اصلا موضوع خنده داری نبود اما نمی دانم چرا اینقدر برایم جالب بود. از هادی و هدی سراغ می گیرم. از قرار معلوم دکترایشان را گرفته اند و برای زندگی رفته اند کانادا. یعنی کار به جایی رسیده که مغز نخودی هادی هم فرار کرده است؟!
صدای مادربزرگ توجه ام را به خود جلب می کند. او هنوز هم ساده و بی ریا دارد آواز می خواند. مخمل رنجور و لاغر کنارش دراز کشیده است. تازه از اوین آزاد شده است. به اتهام دست داشتن در انقلاب مخملی چند روزی مشغول گپ زدن با دوستان بوده است. می روم کنار مادربزرگ مهربان می نشینم و او به آواز خواندنش ادامه می دهد:
- دل وقتی مهربونه
شادی میاد می مونه
خوشبختی از رو دیوار
پر می کشه تو خونه…
برچسب: طنز روز کودک،طنز کودک
ارسال شده در طنز اجتماعی | نظرات (۰)