بایگانی برای بهمن, ۱۳۸۹
وانت و پراید
بهمن ۲۳م, ۱۳۸۹
داشتم رانندگی می کردم چشمم خورد به وانتی که پشتش نوشته بود “عاقبت محصل بازیگوش!”.
خودم را به او رساندم و گفتم : “زیاد ناراحت نباش ، عاقب محصل درسخوان هم این است!”
برچسب: طنز دانشجو
ارسال شده در طنز اجتماعی | نظرات (۰)
امتحان روز ۱۱ بهمن ماه ساعت ۱۰ برگزار خواهد شد
بهمن ۱۷م, ۱۳۸۹
“امتحان روز ۱۱ بهمن ماه ساعت ۱۰ برگزار خواهد شد”. این جمله سرآغاز جنبش دانشجویی ما بود. البته اول کار ما خودمان هم نمی دانستیم داریم جنبش می کنیم ولی بعد با توجه به اشارات دوستان و نتایج ارتعاشات، فهمیدیم که تا حدود زیادی در حال جنبش هستیم. توی سایت تاریخ امتحان را یازدهم اعلام کرده بودند و استاد معظم هم که جمله مهم ابتدای متن را به دانشجوهای عزیز خود ایمیل فرموده بود با این نظر موافق بود. البته ایشان در ایمیل همایونی خود تذکر داده بود که بنده مطمئن نیستم و اگر فرد مطلعی در جمع حضور دارد بنده را هم روشن فرماید. اصولا زمانی نمی شود از اشتباه اساتید گذشت که امتحان را زودتر از زمان موعود پیش بینی کرده باشند؛ اما وقتی نظر آموزش برگزاری آزمون در روز دهم باشد قطعا استاد هم جایزالخطا است! با جمعی از افراد گرم و سرد چشیده کلاس به این نتیجه رسیدیم که در دانشگاهی که دانشجویان عزیز دو روز بعد از انتخاب واحد از وقوع این امر اطلاع می یابند و بیش از ۶۰ درصد دانشجویان در ثبت نام با تأخیر انتخاب واحد می کنند چه جای تعجب است که کسی برد های دانشگاه را ندیده باشد و همه فکر کنند امتحان روز یازدهم است. البته ممکن است به نظر برسد که یک روز این طرف و آن طرف ارزش این همه جلسات مهم و نوشتن این متن را ندارد، اما چه کنیم که ما دانشجوییم و بالفطره از امتحان بیزار! یک روز هم از خودمان دورش می کردیم باز یک روز بود.
خلاصه توافق کردیم سر عزیزمان را زیر برف کنیم و چنین موضوع مهمی را حتی با خانواده خود هم مطرح نماییم!
صبح روز نهم سوت زنان و در حالی که همچنان خودم را به آن راه می زدم به سمت محل کار در حال حرکت بودم که زنگ پیامک گوشی توجه ام را جلب کرد. پیامک های سر صبح معمولا چیزهای خوبی با خود ندارند مگر اینکه روز تولدت باشد. روز تولدم نبود، پس با نگرانی پیامک را خواندم. “من به آموزش زنگ زدم، گفتند امتحان قطعا روز دهم است”. شماره اش را نداشتم ولی میشد حدس زد چه کسی این پیام گرانقدر را ارسال کرده است. گفتم آخر مگر تو کار و زندگی نداری که کله سحر زنگ زده ای از آموزش سوال بپرسی؟ لااقل اول از من می پرسیدی بعد این کار را می کردی. دیگر نبینم از این کارها بکنی! مگر کلاس بی در و پیکر است؟ از این حرفهای من اصلا ناراحت نشد، جون اولا برای او ارسالش نکردم و ثانیا اصلا حوصله نوشتن این همه جمله را برای یک خانم باشخصیت نداشتم. آدم از این خانم ها تشکر می کند ناراحت می شوند چه برسد به اینکه اعتراضی داشته باشی. حالا من نمی دانم آن موقع صبح کدام کارمند باوجدانی جواب تلفن را داده بود. قطعا اگر می خواستیم برای تعویق امتحان هماهنگ کنیم یکی از گربه های دانشکده هم گوشی را بر نمی داشت. در جوابش نوشتم “ممنون” و زنگ زدم به دوستم که ببینم به چه نوع خاکی برای ریختن روی سر علاقه دارد. داشتیم به این نتیجه می رسیدیم که حالا یک نفر یک چیزی پرسیده؛ آنها که یادشان نیست، ما همچنان سر خود را زیر برف نگه می داریم ببینیم چه می شود. هنوز مذاکرات ما به پایان نرسیده بود که پیامک دم کار را تمام کرد که: ” به استاد هم خبر دادم، دیگه لازم نیست شما زحمت بکشید”!
یعنی اینقدر که این خانم ها زحمت می کشند آدم شرمنده شان می شود. می خواستم لااقل برای زهر چشم هم که شده گوشی را زیر پایم خرد کنم، اما گفتم با این فاصله ای که با ایشان دارم احتمالا از این موضوع مطلع نمی شوند!
خلاصه شروع کردم به خبر رسانی به دوستان بدبخت خودم که چه نشسته اید که فردا امتحان داریم! آدم کله سحر خبر خوب را هم نمی تواند به کسی اطلاع دهد چه برسد به اینکه کلاغی بد خبر باشی! یکی را از زیر پتو بیرون کشیدم و آن دیگری را که شهرستان بود مستقیم فرستادم ترمینال! بقیه را هم فرستادم سراغ مدیرشان که مرخصی بگیرند بروند این روز آخر را درس بخوانند. خدا را شکر چهل پنجاه تا فحش بیشتر نصیبم نشد که همه هم مودبانه بودند در حد “بمیری الهی با این خبر دادنت! زیر تریلی بری به امتحان نرسی! و …”
روز امتحان هم هی دندانهایمان را روی هم فشار می دادیم که برویم یک چیزی به ایشان بگوییم اما نشد که نشد، فقط چند تا از دندانهایمان به علت ساییدگی بیش از حد، درد گرفت. احترام بانوان محترمه بیشتر از آن بود که به خاطر افتادن یک درس زیر پایش بگذاریم. خداوند خودش با ایشان حساب کناد!
پانگار: امروز تولد وبلاگمه، بالاخره یک ساله شد. تولدش مبارک!