بایگانی برای ’ روز نوشت‘ موضوع

طنز شیرین

اردیبهشت ۲م, ۱۳۹۰

هر چه مقاومت می کنم حریفش نمی شوم. خیلی وقت است غلافش کرده ام. مدتها به بهانه درس و مشق دست به سرش کرده بودم و با خیال راحت نشسته بودم سرجایم. توی افکارم غرق بودم که یکهو محکم خواباند زیر گوشم و برق از چشمانم پراند. کلا قلم موجودی نیست که برای مدت زیادی ساکت بماند. همینقدر هم که طاقت آورد مرام کشم کرده بود. – جانم به لب رسید. جانت درآید مرا بردار کمی بنویس. مردم از بی کاری. صورتم را می مالم. عاقل اندر سفیه نگاهش می کنم. از پشت میز بلند می شود می روم پشت پنجره نگاهی به بیرون می اندازم. دوباره نگاهش می کنم: – توی این اوضاع حال نوشتن کجا بود؟ راجع به چی بنویسم؟ موضوع خوبی سراغ داری؟ – خوب مثل همیشه راجع به چیزهای مهم زندگی ات بنویس. – نه بابا؟ کشف جدید مبارک! پس بنویس: آی سی یو چیست؟ آی سی یو سالن بزرگی است پر از امید و ناامیدی، پر از خوف و رجا. جایی که از یک ثانیه بعد خبر نداری. جایی به باریکی یک مو. همان مویی که می گویند زندگی آدمی به آن بند است. جایی که باید همه وجودت را از پشت یک شیشه ببینی و اشک بریزی و اشک بریزی و … – ای بابا قرار شد طنز بنویم. اصلا ولش کن بیا راجع به یک چیز دیگر بنویسم. – مثلا چی؟ – روز معلم چطور است؟ – اولا حالا کو تا روز معلم. ثانیا توی نوشته های من هنوز هم معلم ها چون شمع می سوزند و نور می دهند. این حرفها دیگر مد نیست. الان معلم ها یا آنقدر باکیفیت هستند که هر کاری شان کنی اصلا نمی سوزند یا آن قدر بی کیفیت هستند که موقع سوختن فقط دود می کنند. آن تک و توک که سیستم نوررسانی شان هنوز فعال است هم هر جور شده به زور خاموش می کنند که همه یکدست شوند. – نمایشگاه کتاب چطور است؟ – موضوع خوبی است، ولی حیف است توی این حال و هوای من تلف شود. البته به شرطی که مثل نمایشگاه پارسال نباشد و الا حال و هوای من حیف است برای نوشتن آن تلف شود. یکهو فکری تو جوهرش جرقه می زند: – اردیبهشت چطور است؟ فکر بدی نیست. شاید بشود این قلم بی نوا را قری داد: اردیبهشت اگر زیباترین ماه سال نباشد جز زیباترین ماه های سال است. خیلی از کسانی که برای من عزیز هستند توی این ماه بدنیا آمده اند. توی اردیبهشت هیاهوی نوروز کنار می رود و زیبایی بهار با تمام وجود خودنمایی می کند. اردیبهشت ماهی است که حتی یک روز توی خانه ماندنش ازمایه ضرراست. اما وقتی پای آی سی یو در زندگی آدم باز شود… – ای بابا! نخواستیم اصلا طنز بنویسی. برو همان جا بنشین غصه ات را بخور. برو بابا برو…

ارسال شده در روز نوشت | نظرات (۰)

اگر ما مهندس ها نبودیم!

اسفند ۵م, ۱۳۸۹

اگر ما مهندس ها نبودیم برج شما آسانسور نداشت. آن وقت شما مجبور بودید ۵۰ طبقه ساختمان را با پا بیایید پایین و با برانکارد برگردید بالا!

اگر ما مهندس ها نبودیم، کسی خواستگار مهندس نداشت و باید به خواستگار های دکتر رضایت می داد.

اگر ما مهندس ها نبودیم، چه کسی در مورد بهینه سازی مصرف به شما تذکر می داد؟ آن وقت با این همه مصرف بدون یارانه چه می کردید؟ قبض هایتان را که میداد؟

اگر ما مهندس ها نبودیم، شما ماهواره دیجیتال نداشتید. آن وقت می دانید چقدر کانال هایتان کم می شد؟

اگر ما مهندس ها نبودیم، شما مجبور بودید تا آخر عمر توپولوف سوار شوید. آن وقت مجبور تا آخر عمر سقوط کنید و زندگی خیلی خسته کننده می شد.

اگر ما مهندس ها نبودیم، آن وقت دانشجوهای فنی نبودند که برای گرفتن یک نمره ۱۲  از درس های خفن فنی بالا و پایین بپرند و شما برای اینکه معدلتان سه نمره از آنها بیشتر است قند توی دلتان آب کنید.

اگر ما مهندس ها نبودیم، فروشگاه ها پله برقی نداشت که اوقات فراغت شما را پر کند و غم ناتوانی در خرید را از یاد شما ببرد.

اگر ما مهندس ها نبودیم، این گوشی های توپ را کسی اختراع نمی کرد . آن وقت موبایل ها با گوشت کوب سخنگو تفاوتی نداشتند.

اگر ما مهندس ها نبودیم، مایکروفر نبود. آن وقت مادرمان نمی توانست یک بار در هفته غذا بپزد و شش بار در هفته گرمش کند. آن وقت مادرمان خسته می شد.

 

اگر ما مهندس ها نبودیم، ” منطق زنده پرواز دگرگون می شد

ارسال شده در روز نوشت | نظرات (۰)

امتحان روز ۱۱ بهمن ماه ساعت ۱۰ برگزار خواهد شد

بهمن ۱۷م, ۱۳۸۹

“امتحان روز ۱۱ بهمن ماه ساعت ۱۰ برگزار خواهد شد”. این جمله سرآغاز جنبش دانشجویی ما بود. البته اول کار ما خودمان هم نمی دانستیم داریم جنبش می کنیم ولی بعد با توجه به اشارات دوستان و نتایج ارتعاشات، فهمیدیم که تا حدود زیادی در حال جنبش هستیم. توی سایت تاریخ امتحان را یازدهم اعلام کرده بودند و استاد معظم هم که جمله مهم ابتدای متن را به دانشجوهای عزیز خود ایمیل فرموده بود با این نظر موافق بود. البته ایشان در ایمیل همایونی خود تذکر داده بود که بنده مطمئن نیستم و اگر فرد مطلعی در جمع حضور دارد بنده را هم روشن فرماید. اصولا زمانی نمی شود از اشتباه اساتید گذشت که امتحان را زودتر از زمان موعود پیش بینی کرده باشند؛ اما وقتی نظر آموزش برگزاری آزمون در روز دهم باشد قطعا استاد هم جایزالخطا است! با جمعی از افراد گرم و سرد چشیده کلاس به این نتیجه رسیدیم که در دانشگاهی که دانشجویان عزیز دو روز بعد از انتخاب واحد از وقوع این امر اطلاع می یابند و بیش از ۶۰ درصد دانشجویان در ثبت نام با تأخیر انتخاب واحد می کنند چه جای تعجب است که کسی برد های دانشگاه را ندیده باشد و همه فکر کنند امتحان روز یازدهم است. البته ممکن است به نظر برسد که یک روز این طرف و آن طرف ارزش این همه جلسات مهم و نوشتن این متن را ندارد، اما چه کنیم که ما دانشجوییم و بالفطره از امتحان بیزار! یک روز هم از خودمان دورش می کردیم باز یک روز بود.

خلاصه توافق کردیم  سر عزیزمان را زیر برف کنیم و چنین موضوع مهمی را حتی با خانواده خود هم مطرح نماییم!

صبح روز نهم سوت زنان و در حالی که همچنان خودم را به آن راه می زدم به سمت محل کار در حال حرکت بودم که زنگ پیامک گوشی توجه ام را جلب کرد. پیامک های سر صبح معمولا چیزهای خوبی با خود ندارند مگر اینکه روز تولدت باشد.  روز تولدم نبود، پس با نگرانی پیامک را خواندم. “من به آموزش زنگ زدم، گفتند امتحان قطعا روز دهم است”. شماره اش را نداشتم ولی میشد حدس زد چه کسی این پیام گرانقدر را ارسال کرده است. گفتم آخر مگر تو کار و زندگی نداری که کله سحر زنگ زده ای از آموزش سوال بپرسی؟ لااقل اول از من می پرسیدی بعد این کار را می کردی. دیگر نبینم از این کارها بکنی! مگر کلاس بی در و پیکر است؟ از این حرفهای من اصلا ناراحت نشد، جون اولا برای او ارسالش نکردم و ثانیا اصلا حوصله نوشتن این همه جمله را برای یک خانم باشخصیت نداشتم. آدم از این خانم ها تشکر می کند ناراحت می شوند چه برسد به اینکه اعتراضی داشته باشی. حالا من نمی دانم آن موقع صبح کدام کارمند باوجدانی جواب تلفن را داده بود. قطعا اگر می خواستیم برای تعویق امتحان هماهنگ کنیم یکی از گربه های دانشکده هم گوشی را بر نمی داشت. در جوابش نوشتم “ممنون” و زنگ زدم به دوستم که ببینم به چه نوع خاکی برای ریختن روی سر علاقه دارد. داشتیم به این نتیجه می رسیدیم که حالا یک نفر یک چیزی پرسیده؛ آنها که یادشان نیست، ما همچنان سر خود را زیر برف نگه می داریم ببینیم چه می شود. هنوز مذاکرات ما به پایان نرسیده بود که پیامک دم کار را تمام کرد که: ” به استاد هم خبر دادم، دیگه لازم نیست شما زحمت بکشید”!

یعنی اینقدر که این خانم ها زحمت می کشند آدم شرمنده شان می شود. می خواستم لااقل برای زهر چشم هم که شده گوشی را زیر پایم خرد کنم، اما گفتم با این فاصله ای که با ایشان دارم احتمالا از این موضوع مطلع نمی شوند!

خلاصه شروع کردم به خبر رسانی به دوستان بدبخت خودم که چه نشسته اید که فردا امتحان داریم! آدم کله سحر خبر خوب را هم نمی تواند به کسی اطلاع دهد چه برسد به اینکه کلاغی بد خبر باشی! یکی را از زیر پتو بیرون کشیدم و آن دیگری را که شهرستان بود مستقیم فرستادم ترمینال! بقیه را هم فرستادم سراغ مدیرشان که مرخصی بگیرند بروند این روز آخر را درس بخوانند. خدا را شکر چهل پنجاه تا فحش بیشتر نصیبم نشد که همه هم مودبانه بودند در حد “بمیری الهی با این خبر دادنت! زیر تریلی بری به امتحان نرسی! و …”

روز امتحان هم هی دندانهایمان را روی هم فشار می دادیم که برویم یک چیزی به ایشان بگوییم اما نشد که نشد، فقط چند تا از دندانهایمان به علت ساییدگی بیش از حد، درد گرفت. احترام بانوان محترمه بیشتر از آن بود که به خاطر افتادن یک درس زیر پایش بگذاریم. خداوند خودش با ایشان حساب کناد!

پانگار: امروز تولد وبلاگمه، بالاخره یک ساله شد. تولدش مبارک!

ارسال شده در روز نوشت | نظرات (۰)