بایگانی برای ’ طنز اجتماعی‘ موضوع
ماه مهربان
شهریور ۲۹م, ۱۳۹۰
ماه مهر نزدیک است و تعطیلات تابستان در حال تمام شدن. فکر کنم باید تعطیلات وبلاگ را هم به پایان ببرم. تنبلی هم حدی دارد دیگر. همه چیز را که نباید به سطح بوندس لیگا و لالیگا رساند، جام ایرانسل هم برای خودش جامی است دیگر.
این چند وقت خیلی دوست داشتم بنویسم ولی خودم را کنترل کردم. اصلا وقتی ناراحتی ، عصبانی هستی ، استرس داری و یا هر جور صفت روحی مزخرف دیگر، علاقه ات به نوشتن چند برابر می شود. اینجاست که باید مردی نشان دهی و قلمت را دربند کنی تا وبلاگ طنز را به سنگ صبور تبدیل نکند.
اینجا باید شادی هایم را بیاورم. دست کم روزهای معمولی ام و معمولی تان را در کنار هم شاد کنیم. گل بگویم و بلبل بشنویم.
دیگر باید برای اول مهر آماده شوم. باید بروم کیف مدرسه ام را بخرم. از این کیف های ماشین حسابی که با بندهایش روی شانه ام می افتد و نقاشی ماشین حسابش مدیریت امور زیبایی اش را برعهده دارد. باید یکی از آن مداد های بزرگ چهل پنجاه سانتی هم بخرم. همان هایی که از زمان پخش سریالی که یکی از آن ها نقش اولش بود، فکر می کردم واقعا خودشان مشق های آدم را می نویسند و لابد خیلی هم گران هستند و برای اینکه پدرم برای خرید به زحمت نیفتد اسمی از این آرزویم جلوی او نیاوردم.
از آن دفترچه یادداشت ها هم می خواهم. همان ها که مثلا می خریدم تا تکالیف روز بعد را توی آن یادداشت کنم که یادم نرود. اما نوشته ای توی آن ثبت نمیشد و هر چه بود نقاشی هایی بود که فقط به نظر خودم قشنگ بودند و وقتی که تنها میشدم خودم به خودم می گفت که به نظر او هم چنگی به دل نمی زنند. تقریبا هر هفته یکی از آنها می خریدم و اگر خوراکی های بوفه مدرسه رقیبش نبودند دوست داشتم هر روز عوضش کنم.
مهر دارد می آید و باید به فکر جلد کردن کتابهایم باشم. لحظات جلد کردن کتاب ها لحظه هایی است که هیچ لحظه ای را نمی توان با آن عوض کرد. بوی نویی کتابها به آدم جان می داد و سفیدی صفحه های کتاب نوازشگر چشم ها بود. کتابهایی که کتابفروشی محل، سر خود منگنه شان می کرد و برای اینکه پول منگنه کردنشان را بگیرد از ته دل برای مان دل می سوزاند که اگر منگنه نکنی به آبان هم نمی رسند و … .
باید همه این کارها را مرور کنم و غصه بخورم از روز های از دست رفته و دوستان دور و بعد شادمانی کنم که لازم نیست اول مهر هیچ جای خاصی بروم
برچسب: طنز دانشجو،طنز دانشگاه
ارسال شده در روز نوشت،طنز اجتماعی | نظرات (۰)
دزد بازار
خرداد ۹م, ۱۳۹۰
چند وقت پیش که می خواستم لپ تاپ بخرم ، بروبچ گفتند ” میروی پایتخت مواظب باش، آنجا دزد بازار است” . چند وقت بعد خواستم کفش بخرم گفتند “میروی جمهوری مواظب باش ، آنجا دزد بازار است” . چند روز قبل هم که می خواستم گوشی موبایل بخرم کاشف به عمل آمد که پاساژ علاالدین هم دزد بازار است. نتیجه مهمی که از بحث اخیر حاصل می گردد این است که دزد بازار همان بازار خودمان است و دزد هم هر نوع انسانی است که در جامعه زندگی می کند. یعنی یا به جای قدیم ها که شهید پرور بوده ایم دزدپرور شده ایم یا زیادی حساس گشته ایم و هر کس که ده بیست هزار تومان هم سرمان کلاه بگذارد را دزد می دانیم.
در نتیجه همین حساسیت های بیجا پاساژ علاالدین همیشه برای من پر از خوف و رجا بوده است. هر وقت پولی در جیب ندارم و فقط برای دیدن گوشی ها ی جدید (همان نان گندم در دست مردم) به آنجا می روم حسابی صفا می کنم. ولی همین چند روز پیش که رفته بودیم یک گوشی C7 (البته باز هم برای دست مردم!) بخریم سرویس شدم (سرویس کامل!). آن قدر محکم کلاهم را گرفته بودم که برش ندارند که سردرد گرفتم. حالا نه اینکه فکر کنید سی چهل هزار تومان بالاتر از قیمت خریدن برایم مهم باشد ها! نه، اصلا، من فقط به گران خریدن حساسیت دارم! (به جان محمود).
یک مغازه می رفتی قیمت می کردی می گفت مثلا ۵۱۰ هزار تومان. مغازه دیگر می رفتی می گفت ۴۷۰ ؛ می گفتی چه خوب یکی بده. می گفت ” نه این طوری که نمی شود ۵۰ هزار تومان هم نصب نرم افزار و راه اندازی اش می شود! ” کل ویندوز ۷ با تمام نرم افزار ها ۱۰۰۰ تومان است آن وقت دو تا نرم افزار گوشی شونصد تومان!
شیر یا خط آوردیم و یکی از مغازه ها را انتخاب کردیم تا خرید کنیم، گفت خوب کارت حافظه هم می خواهید؟ گفتم نه! ۸ گیگ حافظه خودش را با چی پر کنیم که کارت حافظه هم بگیریم؟ شروع کرد به توصیف مزایای کارت حافظه جانبی؛ از نحوه اختراع اولین چرتکه توضیح داد تا رسید به اقسام حافظه های جانبی موجود در بازار و ویژگی های هر کدام.
گفتم خوب یک دو گیگ بده، باز توضیحات آغاز شد که فقط نرم افزار های من شونصد گیگ می خواهد و … . می خواستم بزنم توی سرش که مرد حسابی ویندوز xp با آن عظمتش این قدر حافظه نمی خواهد که تو برای این نرم افزارهایت می خواهی. ترسیدم دوباره شروع کند درباره نحوه ایجاد و توسعه برنامه داد سخن سر دهد و این یک ذره مغز ما را هم بزند خمیر کند.
تا از مغازه بیرون بیاییم هزینه لوازم جانبی با خود گوشی برابری کرد! جالب اینکه وقتی از نرم افزار های پرحجم سراغ گرفتم فروشنده محترم فرمود : من فایل اجرایی همه نرم افزار های لازم را تو گوشی کپی کردم ، شما هر کدام که لازم شد را نصب و فعال کنید
برچسب: خرید موبایل،طنز خرید
ارسال شده در روز نوشت،طنز اجتماعی | نظرات (۰)
خانه تکانی
اسفند ۱۹م, ۱۳۸۹
وقتی نمانده است. چند روز دیگر سال تحویل است هنوز هیچ کار نکرده ایم. آستین هایت را بالا بزن؛ باید زودتر شروع کنیم.
قالی سینه را پهن کنیم این وسط. اول یک جاروی گذشت رویش بکشیم تا گرد و غبار کینه از رویش پاک شود. بگذاریم زیر عبور سادگی خیس بخورد و بعد با پاروی عشق بیفتیم به جان لکه هایش .
شیشه چشم ها یک پاک اساسی می خواهد. تمیز تمیز که بشود فکر می کنی اصلا شیشه ای وجود ندارد. هر کس نگاهت می کند، دیگر خود چشم ها را نمی بیند؛ تا آن عمق وجودت پیداست. خوبی ها و بدی هایت تابلو می شود. مجبور می شوی بدی هایت را بریزی توی زباله دانی تا شهریار آن را ببرد.
دیوارهای دلمان را باید حسابی دستمال توبه بکشیم. دم عیدی شگون ندارد چرک گناه از سر و کولش بالا رود. تمیز که بشود، نور خدا که تویش بتابد تا آن ته سالن برق می زند، فرشته ها گروه گروه می آیند، می چرخند و می رقصند و می نوشند از این جام. فقط حواستان به گشت ارشاد باشد!
پنجره هایش را توری های زیبا بزنیم تا پشه های غم و غصه مزاحممان نشوند.
رخت آشتی تن کنیم ، جامه قهر از تن درآوریم و بیندازیم توی ماشین زمان. بگذاریم ماشین زمان نامهربانی ها و خاطره هایی را که دوستشان نداریم محو کند.
مایع چند منظوره وجدان هم چیز محشری است. هم بدعهدی هایمان توی آن حل می شود و هم حلال خوبی برای ناسپاسی هاست. اگر دلی به ناحق رنجانده ایم، باید حسابی برایش مایع بگذاریم!
آن نخ و سوزن را بده. می توانی قلاب بگیری. کمی این طرف تر. همان جا خوب است. این لایه ازن مدت هاست که سوراخ شده و کسی به دادش نرسیده است.
رنگ کردن تخم مرغ ها تمام شد ، بده یک لبخند زیبا هم روی تک تک لب ها بکشیم. حیف است لبخند از لب ها دور شود.
آن معجزه را بینداز. می خواهم این چین های روی پیشانی را که نشان مدام اخم کردن است پاک کنم.
دوستی هایمان را دوباره مرتب کنیم. دعوتشان کنیم بیایند عید دیدنی. هر دوست را در گوشه ای از سینه بنشانیم و برایشان میوه مهر و شربت صمیمت بیاوریم.
فقط کمی زودتر؛ دارد دیر می شود…
برچسب: طنز خانه تکانی،طنز نوروز
ارسال شده در طنز اجتماعی | نظرات (۰)