بایگانی برای ’ طنز دانشجویی‘ موضوع

معیارهای انتخاب همسر برای تحصیلکردگان

مرداد ۱۱م, ۱۳۸۹

۱- سعی کنید روز تولد شما با هسرتان اختلاف زیادی داشته باشد. نزدیک بودن روز تولد، جشن تولد دوم را بی مزه می کند. مثل خوردن دو کیلو بستنی به صورت یکجا.
۲- سعی کنید دختری را به همسری برگزینید که اختلاف قد شما کم باشد تا هم شما حرفهای او را بهتر بشنوید و هم او زودتر “چشم” شما را بشنود.
۳- سعی کنید وزن دختری که به همسری انتخاب می کنید کم باشد تا وقتی در مورد خود از شما سوال می کند مجبور به دروغ گفتن نباشید. (لازم به ذکر است دروغگو دشمن خداست حتی اگر از ترس جان دروغ گفته باشد)
۴- بهتر است پسری را به همسری برگزینید که رنگ چشم او به سرخی بگراید (چقدر ادبی شد!) تا وقتی وارد خانه می شوید نفهمید که گریه کرده است یا خیر، به عبارت بهتر کم گریه کرده است یا زیاد؟ توجه کنید که این نوع اطلاعات دل رحمی می آورد که اصلا برای یک خانم خوب نیست.
۵- اگر مرد زندگی شما خواهران زیادی داشته باشد شما حتما به بهشت خواهید رفت. به هر حال به ازای هر غیبت گناهی از شما کم خواهد شد.
۶- مطمئن باشید ویژگی های اخلاقی شوهر شما از همه چیز مهم تر است. سعی کنید به کسی افتخار همسری خود را بدهید که مهربان، دلسوز، پولدار، با شهامت، شجاع، پولدار، نکته دان، ظریف، احساساتی، پولدار، عاقل، انعطاف پذیر و معتقد باشد. این را بدانید که همه چیز مادیات نیست.
۷- سعی کنید کسی را که به عنوان شوهر خود برمی گزینید هیکلی تنومند و ورزیده داشته باشد تا در زمان حمل وسایل منزل دچار مشکل نشوید.
۸- داشتن عینک با نمره بیش از ۳ از مزایای انکارناپذیر یک شوهر خوب است، با رعایت این اصل می توان خانه را ماهی یکبار جارو کرد.
۹- تمام تلاش خود را بکار گیرید تا دختری که همسری شما نصیبش می شود از حافظه ای کمتر از ۱٫۱۴ مگابایت برخوردار باشد . در این حالت ۴۰ درصد احتمال دارد حوادث زیر را به خاطر نیاورد:
– یادته برخورد خواهرت شب عروسی با من چطور بود؟
-یادته اولین باری که رفتیم خونه مامانت اینا دو دقیقه و چهل ثانیه طول کشید تا بابات بیاد در رو وا کنه؟
-یادته داداش کوچیکت شب هجدهم زندگی مشترکمون ساعت ۱۹ زد فنجون جهیزیم رو شکست؟
-یادته اون روز پسرعموی خالت وقتی نوه دایی ام رو دید سلام نکرد و رد شد؟

برچسب: ،،،
ارسال شده در طنز اجتماعی،طنز دانشجویی | نظرات (۰)

دیپلماسی بچه مثبت ها!

تیر ۱۴م, ۱۳۸۹

نمی دانم تا به حال نماینده کلاس بوده اید یا نه؟ بنده حقیر امسال توفیق داشتم این پست کلیدی و حساس را از آن خود کنم. البته به صورت کاملا دموکراتیک، مردمی و با رأی گیری علنی! در واقع بنده با یک رأی ممتنع توانستم برنده انتخابات کلاس باشم. قضیه از این قرار بود که وظایف نماینده کلاس مانده بود روی زمین و هیچ کس هم کمر اضافه نداشت تا برای این جوز چیزها خم شود. در نتیجه مجبور شدم بدون کوچکترین علاقه و تنها با یک رأی ممتنع خودم به نماینده محبوب و منتخب کلاس تبدیل شوم! هر چه باشد علاقه نداشتم، وجدان که داشتم!
توی کارشناسی ارشد یک وظیفه اساسی نمانیده کلاس این است که پاچه اساتید محترم را تا حد امکان بخاراند و تا می تواند هوای این موجودات نازنین را داشته باشد تا آنها هم آخر ترم هوای بچه ها را داشته باشند! (یک کمی مبالغه بدک هم نیست!)
این ترم خدا را شکر اساتید خوبی نصیبمان شده بود و برعکس ترم قبل کسی مشکلی از بابت افتادن و مشروطی نداشت. این یعنی نماینده کلاس می تواند با خیال راحت سرش را بیندازد پایین و بدون اینکه به استادی زنگ بزند یا ایمیل فدایت شوم بفرستد از تعطیلات تابستان لذت ببرد.
خلاصه بنده هم داشتم همین کار مقدس را انجام می دادم و در حال لذت بردن بودم که نام اولین همکلاسی بر صفحه گوشی عزیزم پدیدار گشت و گوشی مبارک شروع به لرزیدن نمود! علت تماس را جویا شدم. شماره یکی از اساتید را می خواست که درباره نمره اش صحبت کند. گفتم مگر چند شدی؟ فرمود “۱۶ شده ام ولی شاید بشود با پروژه ای، چیزی نمره خوبی بگیرم.”
با تعجب فراوان شماره را دادم و بر سطح بالای کلاس آفرین گفتم. این اما پایان ماجرا نبود. دو نفر دیگر هم روزهای بعد تماس گرفتند. یک شده بود ۱۷ و آن یکی ۱۷٫۵٫ این قدر ناله کردند که دلم برایشان کباب شد. سریعا شماره تمام اساتید روی کره زمین از آغاز تا پایان را برایشان پیامک کردم . اگر وضعیت اسفناک و رقت انگیز! خودشان را با همین سوز و گداز برای استاد تعریف کنند قطعا بیست را گرفته اند، حالا اگر ذهن خلاق خود را به کار گیرند و چیزهای دیگر ی هم به مباحث قبلی اضافه کنند که نور علی نور است. واقعا هم یک استاد باید خیلی بی رحم باشد که ناله های جانسوز جوانی با معدل ۱۸ را نادیده بگیرد!

برچسب:
ارسال شده در طنز دانشجویی | نظرات (۰)

طنز کنکور

تیر ۱۱م, ۱۳۸۹

می خواستم کمی در مورد جام جهانی و فوتبال بنویسم ولی خوب مسأله کنکور مسأله انتخابات نیست که بشود به سادگی از کنارش گذشت. یعنی اصلا نمی شود زمان برگزاری کنکور بشود و آدم جلوی خودش را بگیرد و از خاطرات کنکوروی خود تعریف نکند. از روزی که شاید پراسترس ترین روز در زندگی تحصیلکرده ها باشد. روزی که هنوز هم ممکن است در عالم رویا بیاید سراغت و خواب ببینی که کنکور دیروز بوده و تو امروز رفته ای سر جلسه! روزی که مزد چهار سال درس خواندنت را باید در چهار ساعت بگیری! تازه اگر مزدت را تمام و کمال بدهند و جرزنی نکنند و یکهو سوالات زیر و رو نشود.
شب کنکور اضطراب شدیدی داشتم. اولین بار بود که این همه اضطراب یکجا در وجودم جا خوش کرده بود. با اینکه از صبح درس را رها کرده بودم و با وحید زده بودیم بیرون و تمام شهر را زیر پا گذاشته بودیم ولی نه احساس خستگی می کردم و نه خوابم می آمد. فکر کنم ۱۲ خوابم برده بود. وقتی بیدار شدم احساس کردم کف زمین می لرزد. هوشیار که شدم صدای کوبیدن شدید در می آمد. همه جا تاریک بود. قطعا نیمه های شب بود. خانه مان دو طبقه بود و من ته طبقه دوم خوابیده بودم. پس ضربه ها حتما قوی بودند که صدایش تا آنجا می آمد. در همان حال و هوای کنکور و نیمه هشیار بودن می خواستم از روی میزان تکان خوردن کف نیروی وارد به در را حساب کنم ولی نشد! فکر کنم اطلاعات مسأله کافی نبود! پاشدم بروم ببینیم این موجود مزاحم کیست؟ در را که باز کردم با چهره پسرعمویم روبرو شدم که آن موقع مزخرف ترین حالت ممکن را داشت! مانده بودم تعارفش کنم بیاید تو یا محکم بخوابانم زیر گوشش. ساعت ۲ نصف شب بود و برای اولین بار در عمرم یک نفر آن موقع شب آمده بود خانه ما! این اتفاق از آن موقع به بعد هم دیگر تکرار نشد. تا ساعت ۵ توی رختخواب پیچ و تاب می خوردم ولی دریغ از یک چشم برهم زدن! ساعت ۵ بقیه هم برای ابراز همدردی با من بیدار شدند. صبحانه مفصلی خوردم تا سرجلسه کم نیاورم. استرسم خیلی بالا بود. مجبور شدم یک قرص آرام بخش هم بخورم. میدانستم قرص ها ممکن است باعث تهوع شوند و فعالیت مغری را پایین می آورند ولی چاره ای نبود.
وارد حوزه که شدم ساعت ۷ بود. حالم اصلا خوب نبود. با شکم خالی کنکور دادن خیلی سخت بود! همه امیدم به آب قند همراهم بود. به خاطر قرص کمی هم گیج می زدم اما خوب خدایی هم برای صدا زدن بود.
به خانه که برگشتم کسی نگران کنکورم نبود، همه نگران خودم بودند و از صبح تسبیح ها را برای سلامتی ام مسلح کرده بودند!

برچسب:
ارسال شده در طنز دانشجویی | نظرات (۰)