برچسب پست‌ها ’طنز دانشجو‘

رازهای زندگی

مرداد ۲۷م, ۱۳۸۹

برمی گردد سر کلاس و می خواهد درس را ادامه بدهد که می پرم وسط حرفش:
- مهندس! علی کریمی هم اخراج شد ها! بیشتر مواظب باشید!
- من زن و بچه دارم. من رو وارد این بحث های سیاسی نکن!
- بحث سیاسی چیه؟ به خاطر همین زن و بچه ات میگم دیگه! اونم یه لیوان آب خورده بود!
- بابا من میگرن دارم! سندش هم موجوده! باید سر ساعت قرص رو میخوردم، بدون آب هم که پایین نمیره!
- آخه علی کریمی هم ایدز داشت، دیدین که هیچ فرقی نکرد، اخراجش کردن!
لبخند زنان سری تکان می دهد و می رود سراغ ادامه درس. جوان خوبی است. شبکه های کامپیوتری درس می دهد. کلاس خوبی است. کلاسهای محل کار را خیلی دوست دارم. اساتیدش از ما کوچکترند و راحت می شود اذیتشان کرد!
*****

- معلومه که حواستون نیست! خوب مچتون رو گرفتم.
من یکی که کاملا حواسم هست، مشکل اینجاست که مطالب جلسه های قبل را یادم نیست. خودم را از جلوی چشمش قایم می کنم و پشت مانیتور مخفی میشوم. ادامه می دهد:
- یه استاد داشتیم کلی درس میداد، یهو برمی گشت می گفت “خاک تو سرتون! یه جاییش رو غلط نوشتم همش غلط شد. هیشکی هم نفمید. جلسه بعد باید بگید ایراد از کجاست.” اون موقع هم که MP3 Player نبود با این ضبط خبرنگاری ها پدرمون در میومد!
تغییرات سر مجید توجه ام را جلب می کند. دو تا شاخ خوشگل روی سرش سبز شده است. دست می کشم روی سرم. شاخ های من حداقل ۴ تایی هست.
- مهندس مگه شما چند سالته؟
- چهل سال؟
نرده های پنجره مانع می شود وگرنه خودم را پرت می کردم پایین! خودش که می گوید سالهای زندگی در آن ور آب جوان نگهش داشته! خدا قسمت کند!
با خودم می گویم یعنی می شود ده و اندی سال بعد من هم اینقدر جوان باشم؟ رگ جوگیری ام گل می کند! کیبورد را از دست مجید می کشم و توی گوگل سرچ می کنم “راز جوان ماندن”.

برچسب: ،،
ارسال شده در طنز اجتماعی،طنز دانشجویی | نظرات (۰)

دیپلماسی بچه مثبت ها!

تیر ۱۴م, ۱۳۸۹

نمی دانم تا به حال نماینده کلاس بوده اید یا نه؟ بنده حقیر امسال توفیق داشتم این پست کلیدی و حساس را از آن خود کنم. البته به صورت کاملا دموکراتیک، مردمی و با رأی گیری علنی! در واقع بنده با یک رأی ممتنع توانستم برنده انتخابات کلاس باشم. قضیه از این قرار بود که وظایف نماینده کلاس مانده بود روی زمین و هیچ کس هم کمر اضافه نداشت تا برای این جوز چیزها خم شود. در نتیجه مجبور شدم بدون کوچکترین علاقه و تنها با یک رأی ممتنع خودم به نماینده محبوب و منتخب کلاس تبدیل شوم! هر چه باشد علاقه نداشتم، وجدان که داشتم!
توی کارشناسی ارشد یک وظیفه اساسی نمانیده کلاس این است که پاچه اساتید محترم را تا حد امکان بخاراند و تا می تواند هوای این موجودات نازنین را داشته باشد تا آنها هم آخر ترم هوای بچه ها را داشته باشند! (یک کمی مبالغه بدک هم نیست!)
این ترم خدا را شکر اساتید خوبی نصیبمان شده بود و برعکس ترم قبل کسی مشکلی از بابت افتادن و مشروطی نداشت. این یعنی نماینده کلاس می تواند با خیال راحت سرش را بیندازد پایین و بدون اینکه به استادی زنگ بزند یا ایمیل فدایت شوم بفرستد از تعطیلات تابستان لذت ببرد.
خلاصه بنده هم داشتم همین کار مقدس را انجام می دادم و در حال لذت بردن بودم که نام اولین همکلاسی بر صفحه گوشی عزیزم پدیدار گشت و گوشی مبارک شروع به لرزیدن نمود! علت تماس را جویا شدم. شماره یکی از اساتید را می خواست که درباره نمره اش صحبت کند. گفتم مگر چند شدی؟ فرمود “۱۶ شده ام ولی شاید بشود با پروژه ای، چیزی نمره خوبی بگیرم.”
با تعجب فراوان شماره را دادم و بر سطح بالای کلاس آفرین گفتم. این اما پایان ماجرا نبود. دو نفر دیگر هم روزهای بعد تماس گرفتند. یک شده بود ۱۷ و آن یکی ۱۷٫۵٫ این قدر ناله کردند که دلم برایشان کباب شد. سریعا شماره تمام اساتید روی کره زمین از آغاز تا پایان را برایشان پیامک کردم . اگر وضعیت اسفناک و رقت انگیز! خودشان را با همین سوز و گداز برای استاد تعریف کنند قطعا بیست را گرفته اند، حالا اگر ذهن خلاق خود را به کار گیرند و چیزهای دیگر ی هم به مباحث قبلی اضافه کنند که نور علی نور است. واقعا هم یک استاد باید خیلی بی رحم باشد که ناله های جانسوز جوانی با معدل ۱۸ را نادیده بگیرد!

برچسب:
ارسال شده در طنز دانشجویی | نظرات (۰)

استاد بیچاره!

اردیبهشت ۲۸م, ۱۳۸۹

 

دبیرستان که بودم چند تا همکلاسی داشتم که خدای مزه پرانی سر کلاس بودند. اینقدر ما را می خنداندند که هر روز روده بر می رفتیم خانه! و تا صبح استراحت می کردیم تا ترمیم شویم! بعضی اوقات هم معلمان عزیز لطف می کردند و مرا که نمی توانستم جلوی خنده خود را بگیرم به بیرون از کلاس هدایت می کردند!
پیش دانشگاهی که رفتیم این عزیزان ماندند تا واحدهای جامانده خود را پاس کنند و من و دوستم ماندیم و بار سنگین شادی آفرینی سر کلاس! اوایل سخت بود ولی کم کم عادت کردیم و آخر سال کار به اعتیاد کشید! دیگر امکان نداشت معلمی بیاید و برود و تیکه های ما را نشنود!
توی دانشگاه دیگر تنهای تنها بودم اما ترک عادت موجب مرض بود! فقط کافی بود استاد کمی اهل دل باشد تا صدای خنده بچه ها تا آخر کلاس قطع نشود. توی هم ورودیها تابلو بودم. چند وقتی که گذشت یکی از بچه های نشریات دانشجویی اغفالم کرد و ما را کشید توی کار نوشتن طنز و اینجور قرتی بازی ها!
با اساتید هم همیشه دوست بوده ام و هستم. همین چند روز پیش یک دسته گل سرخ گرفتم و روز معلم تقدیم کردم به استادمان و گفتم “تقدیم به تو که بهترینی!”. بعضی هایشان را اما با یک من عسل هم نمی شود خورد! یکی شان امسال افتخار دارد به ما تدریس کند! تدریس که چه عرض کنم تنها خاطراتش را برایمان تعریف می کند. تحمل استاد بی ادب کلا سخت است، مخصوصا وقتی توی کلاسی که خانمهای محترم هم حضور دارند لطیفه های ۱۸ سال به بالایش را کمی تغییر می دهد و در لفافه تحویل دانشجویان می دهد و خودش قهقه می خندد. این جور مواقع من دو طرف لبم را به جای حرکت رو به بالا به سمت پایین هدایت می نمایم و کمی بیش از یزید اخم می کنم و زل میزنم توی چشمهایش! خودش را می زند به آن راه و تمام نیرویش را جمع می کند و تمام ذهنش را اسکن می کند تا بامزه ترین جک هستی اش را برایمان تعریف کند؛ واقعا هم قشنگ و خنده دار است. باز جلوی باز شدن دهانم را می گیرم و در عوض از درون جر می خورم! برای من که با خواندن وبلاگ ها هم قهقهه می زنم کنترل خنده چیزی است در حد اختراع انرژی هسته ای توسط یک نوجوان در زیر زمین خانه اش!
توی کلاس مجمعی تشکیل داده ایم برای مخالفت با ایشان! مثلا اگر بگوید که کار در خارج از منزل باعث پیشرفت زن می شود ما دلیل می آوریم که نخیر! تازه باعث اسارت مدرن زن می شود. اگر او بگوید کار بیرون از منزل وظیفه مرد است و زن باید در حصار خانه در امن و رفاه زندگی کند ما فریاد وا مدرنیتا! بر می آوریم و از هزاران سال ظلم در حق زنان شکوه می کنیم! کلا مواظبیم که نداند چگونه برقصد با این سازهای ناساز ما! البته با این کلاسهای رقص امروزی بعید نیست که همین روزها یاد بگیرد!

 

برچسب: ،،
ارسال شده در روز نوشت،طنز دانشجویی | نظرات (۰)