برچسب پستها ’طنز دانشگاه‘
امروز رفتیم همایش
خرداد ۵م, ۱۳۸۹
امروز رفتیم همایش. امروز با استاد رفتیم همایش. امروز با ماشین دوستم با استاد رفتیم همایش. امروز با ماشین دوستم با بچه ها با استاد رفتیم همایش.
هفته پیش هر چه در اهمیت این همایش صحبت کردیم نتوانستیم متقاعدش کنیم که بی خیال کلاس امروز شود. خیلی بد است که کسی در مورد اهمیت همایشی که خودش دبیرش است هم متقاعد نشود! امروز کلاس درس که تمام شد، کلاس پاچه خواری شروع شد. یکی از خانمها پرسید”استاد ماشین دارین؟” پاسخ این بود که امروز ماشین را نیاورده اند. “پس بیاین با ماشین ما بریم استاد!” طفلک استاد خیلی خوشحال شد اما این خوشحالی خیلی به طول نینجامید، چرا که اینجانب حقیر از کیسه خلیفه بذل و بخشش کردم که”نه استاد! رضا ماشین آورده، ما با ماشین رضا میریم، خانمها هم خودشون برن!”
توی ماشین هر چه سوال که پرسیدنش برایمان عقده شده بود را از استاد پرسیدیم. از سوابق فعالیتهای قبل از انقلابش تا دسر شام دیشب. دیگر نقطه تاریکی در زندگی و عقایدش نماند که مبهم باشد. رضا آنجا را مثل کف دست می شناخت و از مسیرهایی ما را برد که قبل از ما فقط یکبار رضا شاه رفته بود و بس! مشکل پارکینگ هم وقتی که یک عدد دبیر همایش توی ماشین داشته باشی راحت حل می شود! خانمها هم که درست همزمان با رسیدن ما یک ساعت بعدش رسیدند!
وارد سالن که شدم حس خیلی خوبی داشتم. کلا من از هر همایشی اولش را از همه بیشتر دوست دارم. هدیه همایش را می گویم. کارت ها را که دادند هدیه هم همراهش بود. هدیه اش اصلا تهرانی نبود! یک کیف مزخرف بود که از روی ناچاری گرفتم و همه وجودم سوخت. تصمیم گرفتم سر ناهار این کم کاری مسئولان همایش را تلافی کنم!
با بی علاقگی وارد آمفی تئاتر شدم. استاد عزیز تحویلمان گرفت و ما را آن جلوها کنار خودش جای داد؛ یعنی که پیچ تعطیل! سخنران ها یکی یکی می آمدند و مطالب خود را ارائه می کردند و من هر لحظه به تعجبم اضافه می شد. چرا من داشتم همه مطالب را می فهمیدم؟ نکند سطح سمینار پایین است؟ نکند آنقدر ها هم تخصصی نیست؟ نکند من درس خوان شده ام؟ نکند بچه مثبت شده ام؟ وای خدای من، کمکم کن!
بخش بعد از ظهر همایش رفتم ردیف های آخر یک جای توپ پیدا کردم برای خواب! به هر حال آدم توی یک سمینار تخصصی جلوی استادش که نمی خوابد، از نظر حفظ احترام می گویم نه اینکه فکر کنید به خاطر نمره و این چیزها باشد. سخنران اول به اواسط صحبت هایش رسید و من هم به اوایل خوابم که چشم تان روز بد نبیند! صدای خرخر از هر سه طرفم بلند شد. ماشالله چه حجم صدایی هم داشتند! هیچ چیز به اندازه آمدن خواب و خواب نرفتن دردآور و سردردآور نیست! از شانس بد دیگر نمیشد جایم را هم عوض کنم. ممکن بود اطرافیان بیدار شوند و آه شان گریبانگیرم شود! شیطان رجیم چند بار وسوسه ام کرد بلند شوم یک عکس هنری از این بخش سالن بگیرم و بگذارم توی وبلاگ که این یک بار را استثنائا موفق نشد اغفالم کند!
سخنران آخر و حسن ختام جلسه، استاد عزیزمان بود که ما هر چه ارادت در وجودمان بود صرف کف زدن نهایی کردیم که انشالله خدا و استادمان قبول کنند!
همایش به خوبی و خوشی و شیرینی و شربت تمام شد اما یک سوال در ذهن من باقی ماند “رفتن به همایش استاد چند نمره دارد؟”
برچسب: طنز دانشگاه،طنز همایش
ارسال شده در روز نوشت | نظرات (۰)
استاد بیچاره!
اردیبهشت ۲۸م, ۱۳۸۹
دبیرستان که بودم چند تا همکلاسی داشتم که خدای مزه پرانی سر کلاس بودند. اینقدر ما را می خنداندند که هر روز روده بر می رفتیم خانه! و تا صبح استراحت می کردیم تا ترمیم شویم! بعضی اوقات هم معلمان عزیز لطف می کردند و مرا که نمی توانستم جلوی خنده خود را بگیرم به بیرون از کلاس هدایت می کردند!
پیش دانشگاهی که رفتیم این عزیزان ماندند تا واحدهای جامانده خود را پاس کنند و من و دوستم ماندیم و بار سنگین شادی آفرینی سر کلاس! اوایل سخت بود ولی کم کم عادت کردیم و آخر سال کار به اعتیاد کشید! دیگر امکان نداشت معلمی بیاید و برود و تیکه های ما را نشنود!
توی دانشگاه دیگر تنهای تنها بودم اما ترک عادت موجب مرض بود! فقط کافی بود استاد کمی اهل دل باشد تا صدای خنده بچه ها تا آخر کلاس قطع نشود. توی هم ورودیها تابلو بودم. چند وقتی که گذشت یکی از بچه های نشریات دانشجویی اغفالم کرد و ما را کشید توی کار نوشتن طنز و اینجور قرتی بازی ها!
با اساتید هم همیشه دوست بوده ام و هستم. همین چند روز پیش یک دسته گل سرخ گرفتم و روز معلم تقدیم کردم به استادمان و گفتم “تقدیم به تو که بهترینی!”. بعضی هایشان را اما با یک من عسل هم نمی شود خورد! یکی شان امسال افتخار دارد به ما تدریس کند! تدریس که چه عرض کنم تنها خاطراتش را برایمان تعریف می کند. تحمل استاد بی ادب کلا سخت است، مخصوصا وقتی توی کلاسی که خانمهای محترم هم حضور دارند لطیفه های ۱۸ سال به بالایش را کمی تغییر می دهد و در لفافه تحویل دانشجویان می دهد و خودش قهقه می خندد. این جور مواقع من دو طرف لبم را به جای حرکت رو به بالا به سمت پایین هدایت می نمایم و کمی بیش از یزید اخم می کنم و زل میزنم توی چشمهایش! خودش را می زند به آن راه و تمام نیرویش را جمع می کند و تمام ذهنش را اسکن می کند تا بامزه ترین جک هستی اش را برایمان تعریف کند؛ واقعا هم قشنگ و خنده دار است. باز جلوی باز شدن دهانم را می گیرم و در عوض از درون جر می خورم! برای من که با خواندن وبلاگ ها هم قهقهه می زنم کنترل خنده چیزی است در حد اختراع انرژی هسته ای توسط یک نوجوان در زیر زمین خانه اش!
توی کلاس مجمعی تشکیل داده ایم برای مخالفت با ایشان! مثلا اگر بگوید که کار در خارج از منزل باعث پیشرفت زن می شود ما دلیل می آوریم که نخیر! تازه باعث اسارت مدرن زن می شود. اگر او بگوید کار بیرون از منزل وظیفه مرد است و زن باید در حصار خانه در امن و رفاه زندگی کند ما فریاد وا مدرنیتا! بر می آوریم و از هزاران سال ظلم در حق زنان شکوه می کنیم! کلا مواظبیم که نداند چگونه برقصد با این سازهای ناساز ما! البته با این کلاسهای رقص امروزی بعید نیست که همین روزها یاد بگیرد!
برچسب: طنز استاد،طنز دانشجو،طنز دانشگاه
ارسال شده در روز نوشت،طنز دانشجویی | نظرات (۰)
دیداری تازه با غول
فروردین ۱۴م, ۱۳۸۹
توی ایران که باشی، جوان هم باشی، ناشی نباشی و هر صبح به امید ادامه تحصیل پاشی آن وقت یک دوست نازنین وحشتناک داری به نام کنکور که صدایت می کند داداشی! این دوست خیلی به جوانان علاقه دارد و هر چند سال یک بار می آید منزل ایشان و حدودا یک سالی توی خانه شان چتر باز می کند و صفا می نماید. مهمان پرتوقعی هم هست؛ یعنی اگر بخواهی از دستت ناراحت نشود و تحویلت بگیرد و چیزی را که میخواهی درست و حسابی تقدیمت کند باید قید صاف شدن دهان عزیز را بزنی (آن هم به صافی کاشی!). باید مثل یکی از آفریدگان عظیم خدا! درس بخوانی و صدایت هم در نیاید.
کنکور خیلی هم بدجنس نیست، مثلا عاشق تعطیلات است؛ خواب اضافه تعطیل! بیرون رفتن با بر و بچ تعطیل! مهمانی تعطیل! و اگر کار به جاهای باریک بکشد حتی اینترنت و تنفس و خوراک هم تعطیل!
یا باید به عالم و آدم بگویی که کنکور داری یا قید ناراحت شدن عالم و آدم را بزنی! دایی جان ناراحت می شود که چرا مهمانی اش نرفتی، دوستت ناراحت می شود که چرا دیگر به او زنگ نمی زنی و نامزدت هم گله می کند که چرا خیلی وقت است با هم بیرون نرفته اید (این “نامزد” را از روی دوبله های تلویزیون یاد گرفتم!). وقتی هم که به همه اطلاع رسانی می کنی فقط کافی است قبول نشوی تا جلوی عالم و آدم ضایع شوی! داری از کوچه رد می شوی که یکهو دستفروش سر کوچه صدایت می کند و درباره نتیجه کنکورت می پرسد! رتبه ات را می پرسد و تحلیل می کند که با این نتیجه کنکور کجا ممکن است قبول شوی و یا برای سال آینده باید چه راهبرد جدیدی اتخاذ کنی!
نمی دانم چه سری است بین کنکور و تلویزیون! هر وقت کاری با کنکور نداری حوصله تماشای تلویزیون هم نداری، بعد از دیدن هر برنامه نیم ساعت وقت می گذاری تا از کارگردان تا سیاهی لشکرش را به ترتیب ایفای نقش فحش بدهی! که به علت خانوادگی بودن وبلاگ از توضیح بیشتر معذورم. اما پای کنکور که به زندگی ات باز می شود انگار جادویت می کند. تلویزیون می شود جعبه جادویی.سریالهایش جذاب ترین سریالهای عمرت می شود، از حسرت ندیدن فیلم هایش دق می کنی و حتی دیدن آگهی های بازرگانی اش هم می شود آرزویت! کنکور را که می دهی باز روز از نو، ناسزا از نو!
از برکات دیگر درس خواندن این است که قانون نسبیت زمان را با همه وجود درک می کنی! کتاب را که بر میداری عقربه شروع می کند به خمیازه کشیدن! تو می خوانی و او می خوابد! تو در انتظاری که یک ساعت مطالعه ات تمام شود و او آرزو می کند کسی حالا حالا ها بیدارش نکند! کتاب را که زمین می گذاری تا به اصطلاح به مغزت استراحت بدهی با صدای برخورد کتاب به میز با عجله بیدار می شود و شروع می کند به جبران همه خوابهایش! این جوری است که استراحت بیش از یک پلک به هم زدن طول نمی کشد.
امروز هر طوری بود کارهایم را مرتب کردم، ضربه دلنشینی به پس سرم زدم و برای بار
n ام در طول زندگی نشستم پای درس! یعنی راستش را بخواهید کنکور مرا سر جایم نشاند! امیدوارم این n به سمت بی نهایت میل نکند! خدا را چه دیدی شاید سال آینده دکتر صدایم کنند! وبلاگم این قدر سابقه دار نیست که بگویم امسال را درکم کنید و از این حرفها! به قول قدیمی ها اول پیاله و بدمستی؟! سعی می کنم هفته ای یک بار را به روز کنم البته اگر این مهمان عزیز بگذارد (آن هم با اینهمه حواشی!).
برچسب: طنز دانشجو،طنز دانشگاه،طنز کنکور
ارسال شده در روز نوشت،طنز اجتماعی | نظرات (۰)